-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۰:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۰:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۰:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود
#فروغ فرخزاد
-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۰:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
#فروغ فرخزاد
-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۰:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
جمعهی ساکت
جمعهی متروک
جمعهی چون کوچههای کهنه، غم انگیز
جمعهی اندیشه های تنبل بیمار
جمعهی خمیازه های موذی کشدار
جمعهی بی انتظار
جمعهی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانهی دربسته بر هجوم جوانی
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت،
زندگیِ من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...#فروغ فرخزاد
-
نوشتهشده در ۵ مهر ۱۳۹۷، ۲۱:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم...
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم... -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی تو من آخر هفته بخدا می میرم
حال و احوال دلم جمعه تماشا دارد..لاادری
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مو از تو ، بافتن با من
خنده از تو ، جان دادن با من
تکیه دادن از تو شانه شدن هم با من
یک " تو " از تو ...
مجنون شدن با " من "مونا واعظی
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بگذر تابستان ، بگذر!
حال من
با تو خوب نمی شود
پاییز
حال مرا خوب می شناسد ...محمود دولت آبادی
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
جمعه دلتنگیِ دریاست که در خلوتِ خود
منتظر ماند و نیامد به ملاقاتش رود -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
برايم فرقى ندارد
شب است يا صبح
جمعه است يا شنبه
تابستان است يا پاييز
آدمى كه دلتنگ باشد
تمام روز ها و فصل هاى سال
برايش دلگير است . -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
انروز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
چه شقایق باشی
چه گل پیچک و یاس زندگی باید کرد
زندگی اجباریست... -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۶:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حمید مصدق
تـــــوبــه مـــن خندیدی و نمیدانستی
مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه
ســــیب رادزدیدم !
باغبــــان ازپی مــــن تنددوید
ســــیب دندان زده را دست تودید
غضب آلــــود به من کردنـــگاه
ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک
و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست
که درگـــوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم
ومن اندیشه کــنان
غرق این پنــــدارنم
که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .
پاسخ فروغ فرخ زاد
مـــن بــه توخنـــدیدم
چــون کــه میدانســـتم
تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه
ســیب رادزدی
پـــدرم ازپـــی توتند دوید
ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه
پـــدرپـــیرمـــن است.
مـــن به توخنـــدیدم
تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم
بـــغض چشـــمان تـــولیـــک
لرزه انداخت به دستان من و
ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک
دل مـــن گفت : بــــرو
چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد
گریــــه تلخ تـــورا...
ومـــن رفتم وهنوز سالهاست
که درذهـــن من آرام آرام
حیرت وبغــــض توتکرارکنان
میــــدهد آزارام
ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم
کـــه چه میشد
اگـــرباغچه خانـــه ی ما سیب نداشت
شعر اقای جواد نوروزی از زبان سیب
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۹:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
#سعدی -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۹:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی تو میرفتم،
می رفتم،
تنها،
تنها...
و صبوری مرا
کوه تحسین میکرد
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۹:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کندپاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کنداو می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کنداو قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـاو می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کندپاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـشاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کندتقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کندخش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند#علیرضا_بدیع
-
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
موسیقی سکوت موهایت
آنگاه که من تار به تار می نوازم شان،
همان معجزهء هنری است که
هنرمندان عالم از درک و انجام آن
عاجز اند! -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۹:۲۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی
عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی
من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم
تو از دل من هیچ خبردار نباشی -
نوشتهشده در ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۹:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم راحاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم راتنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم رافردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم رامن ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را
واینک دوستان عزیز آلایی من میروم و شمارا با بیت های زیبای شعردانه تنها می گذارم
بدی دیدین حلال کنین
با آرزوی موفقیت برای تک تک کنکوری های عزیز -
نوشتهشده در ۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۵:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به، ما نیز هم بد نیستیم!
#سعدی