-
اينجا
زندگي
طعم تجربه ي بي پايان درد مي دهد و
فريادي محبوس در حنجره
آنجا
آنسوي تر ها
آنطرف آب
زندگي مي گويند خوب جريان دارد
پرنده اي مهاجر اما
آوازش حكايتي ديگر داشت
غمناك مي گفت:- زمين ديگر
امروز
سرزمين هيچكس نيست
...
#فخرالدین احمدی سوادکوهی
@Marzieh-m در
شعردانه
گفته است:
اينجا
زندگي
طعم تجربه ي بي پايان درد مي دهد و
فريادي محبوس در حنجره
آنجا
آنسوي تر ها
آنطرف آب
زندگي مي گويند خوب جريان دارد
پرنده اي مهاجر اما
آوازش حكايتي ديگر داشت
غمناك مي گفت:- زمين ديگر
امروز
سرزمين هيچكس نيست
...
#فخرالدین احمدی سوادکوهی
- زمين ديگر
-
نوشتهشده در ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۸:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دلا تا میتوان امروز
فرصت را غنیمت دانکه در عالم نمیداند
کسی احوالِ فردا را...
-
نوشتهشده در ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۸:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
امروز که رنگ و بویی اندر گل ماست
چون لاله بجز آتش و خون در دل ماستفردا که خزان به گلشن عمر وزید
ای لالهرخان چه از جهان حاصل ماست... -
نوشتهشده در ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۸:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تا معتکف کوی خرابات شدیم
آسوده از این وهم و خرافات شدیمزان روز که با پیادگان بنشستیم
در بازی شطرنج جهان مات شدیم... -
نوشتهشده در ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۹:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نگیرد مرغِ دل
در سینه آرام از خیالِ اوکه در کنج قفس،
بلبل به بویِ گل نمی سازد... -
نوشتهشده در ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
رنج، رسوایی، جنون، بی خانمانی داشتم
مَرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من...!
-
نوشتهشده در ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۹:۲۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ذَره ذره هر چه بود از من گرفت
دیر دانستم که گیتی رهزن است...
-
گر مرد رهی راه نهان باید رفت
صد بادیه را به یک زمان باید رفت -
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سر نگون باید رفت -
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت -
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چهدور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چهکشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چهگر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چهمرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چهشهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه ... -
نوشتهشده در ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۲۰:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود!
-
نوشتهشده در ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان برومگر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان برومدلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان برومچون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان برومدر ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان برومنذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان برومبه هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان برومتازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان برومور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم -
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
-
نوشتهشده در ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۹:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز
شده از شعر حقیقت جوییمن خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا بر جایممن دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فِراق
من نه عاشق هستم
نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نوازش یا مهرمن دلم تنگ خودم گشته و بس
مَنِشینید کنارم
پیِ دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شدمن نه عاشق هستم
ونه محتاج ِ عشق
من خودم هستم و مِی
با دلم هستم و هم سازیِ نِی
مستی ام را نپرانید به یک جملة....«هی!»معصومه جانی
-
نوشتهشده در ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۹:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۵:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
- خستهتر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچهی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تأیید هیچ پروانه ای نیست
کافی ست دگمهی پیراهنِ پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره هایِ عریانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.
من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم
...
#بهمن قره داغی
- خستهتر از پروانه
-
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
شهریار
-
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر او ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند -
نوشتهشده در ۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۷:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
- گنــاهم را ببخــش جانا
من از عشــق تو تب دارم
مرا در من بمیــران و
بگو جـانا که من رســـوای این جانـم
دلتنگــی مکــن ای دل
تو را وصلــی میــسر نیــست
بِکَن دل را ....زدل هــرگز
شــراب جانــت حاصل نیســت
خداونــدا چرا یکــدم نباشــم صاحــب عــقلی
مرا مِـی ده که شایــد بگــذرد دوران بی عقــلی
دلا بگذر ازین خواهش
تمنا میکــنم از دل که باشــد عقل را ســازش
ندای عقــل را دیدم .....نیوشــیدم!
بگفــتا جان من
بوســه بر جانت زنم هــر دم
رهایــم کن از ایــن تـــشویش
که آغوش خدا را من برایــت آرزو کردم..
بــرای تو
مــیان اوج دلتنــگی...!
#رباب(آلاله)
- گنــاهم را ببخــش جانا