انشا
-
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا@دیوونه
نامه ای ب خانواده یا یک فرد
نامه ب مادرم🌹 به نام خدا 🌹❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍
"می گویند مادران همواره گوشی برای شنیدن ، چشمی برای دیدن و قلبی برای احساس کردن فرزندان خود دارند."بنابراین سلام مادر.👋🏻
می دانم که با هیچ بیانی نمی توان قدرت زیبایی و عظمت عشق مادری را تشریح نمود اما کلمه ی مادر یعنی استراحت برای خسته از راه، امید و انرژی برای ناامید ، و خورشید برای فرد غمگین.
هیچ وقت فراموش نمی کنم که هر وقت زمین می خوردم بلندم میکردی ، هر وقت گریه می کردم آرامم می نمودی ، هر زمانی که بدنم در اثر برخورد با جایی به دردمی افتاد ، تو آن نقطه ی درد را برای شفای زودتر می بوسیدی ، در تمام مراحل رشدم می خندیدی و اشک شادی می ریختی ...
مادرم فقـــط تو می توانستی اینکار را بکنی، فقــــط تـــو مـــادر عزیزم.
مادرم ، تو آمیزه ای از عشق ، نگرانی ، شوق ، خستگی و مهربانی هستی و زمانی که من توانستم تو را با دیدی غیر کودکانه ببینم ، زنی را دیدم که تلاش می کرد به من ، تولد ، ساخته شدن ، انسانیت و مستقل بودن را بیاموزد.
مادر خوبم ؛ از تو سپاسگزارم که همیشه در زمان گرفتاری و مشکلاتم در کنارم حاضر بودی . و در زمان شکست ، یـــک کلمه ی امیدوار کننده ی تو بود که از هر دعای پس از موفقیت برای من با ارزش تر بود.
نقش تو در زندگی و موفقیت من مثل پُل برای عبور مطمئن از رودخانه ی پرتلاطم زندگی بود. در هر عبور دشوار ، تو با تمام وجود خود ، پُلی محکم و مطمئن برای این گذار به خاطر من ساختی.
و من همیشه قدردان تو هستم که با تشویق ها و مساعدت هایت سعی کردی مرا در جهت پیدا کردن راه زندگیم کمک نمایی.
مادرم میخواهم دستانم را برای مدتی در دستانت بگیری ولی قلبم را برای همیشه احساس کنی. و بدانی اگر قلبم میزند فقط به خاطر عشق و محبتی ست که تو به من یاد دادی.
و حالا می خواهم همه بدانند که مادر من زیباترین زنی است که دیده ام و من تمام موفقیت های زندگیم را مدیون او می باشم.
مادرجان ؛ حال که به این مرحله ی زندگیم رسیده ام و بزرگ شده ام ، دیگر بار تو شوق زندگی و پیشرفت را در من به وجود آوردی. چرا که می دانی خوشبختی فرزندانت یعنی آرامش و سربلندی تو.
و من امیدوارم بتوانم محبت های تو را جبران کنم و در راهی پیش بروم که خیر و صلاحم در آن است و باعث شادمانیت بشوم.
با سپاس از تمام ثانیه ها، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها، شب ها ، هفته ها ، ماه ها و سال هایی که برای من صرف کرده و پشت سر گذاشته اید تا بدین مرحله برسم.
امیدوارم کمی ها و کاستی های مرا به بزرگی خود ببخشید و بر تمام نامهربانی های من قلم عفو بکشید.
از خدا برایتان دلی شاد ، لبی خندان ، تنی سالم و فکری آسوده و زندگی ای سرشار از خوشبختی و سعادت و عاقبت بخیری آرزو مندم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
-
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
موضوع: هیاهو و سکوت
آخرین گفته های خودتان را به یاد بیاورید؛ آخرین حرفی که زدید یا آخرین نظری که اعلام کردید. اما حالا آخرین باری را به یاد بیاورید سکوت کردید و بدون اینکه حرفی بزنید، فقط به حرف های طرف مقابل تان گوش کرده اید.
سکوت دنیای عجیبی دارد. دنیای عجیب تر از هیاهو و سخت تر از کلام. رشته کلامت با پریدن کسی میان حرفت پاره میشود،اما طناب آویزان شده سکوت که حرف هایت را به دار میکشد، در مغزت را هیچ زبان برنده ای نمیتواند از هم بازش کند. سکوت میتواند محکم ترین انتقاد باشد،هیاهو می تواند پوچ ترین صداها باشد. سکوت میتواند معنای رضایت باشد و گاهی هم پر از پوچی. سکوت میتواند لایه های محبت را مخفی کرده باشد و فریاد میتواند،بار بزرگترین نفرت ها را نیز به دوش بکشد. سکوت میتواند آبی بر آتش خشم باشد و هیاهو،جرقه ای مجادله جدید.
در هیاهو مغزت سکوت کنی برنده ای اما، در سکوت مغزت هیاهو به پا کنی نفر دوم مسابقه خودت و زندگی میشوی.در هیاهو اطرافت سکوت کنی شاید مدال طلا را به خودت ندهی اما قطع نام بازنده پسوند اسمت نخواهد شد. اما در سکوت اطراف هیاهو مغزت را شروع کنی فرصت خوبی برای شناختن خودت پیدا کرده ای.
در هوای دونفره و زندگی مشترک، سکوت، نقش مثبت داستان را بازی میکند اما فریاد در هوای دو نفره نمایانگر میکند که، انقدر قلبت را دور میبینم که احساس میکنم با صدای بلند هم نمیتوانی حرف هایم را بشنوی. در زندگی مشترک هر روز غوغا داشتن قطعا خوشبختی را نشان نمی دهد.
سکوت به معنای تنهایی هم تداعی می شوند، هرچند افرادی هم هستند که در شلوغی اطرافشان بسیار تنها هستند. همیشه حس میکردم تنهایی بزرگترین دردیه که یک انسان میتواند داشته باشد اما الان میفهمم تنها بودن بهتر از با همه بودن و بازهم تنها بودن باشد. -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
دل خانه خداست
دل خانه خداست اما كوچك است،كوچك بود؛به كوچكي بي خدايي و تنهايي اما وقتي مهمان مي شود خدا ميشود خالق،دل ديگر حقير نميماند كوچك نمي ماند بزرگ ميشود به عظمت دريا به پهنه ي شهر به وسعت دنيا،دنيايي كه پيش از اينها جايي براي خوردن بود و خفتن.
البته ايراد از دل نيست از دنياهم نيست؛ايراد از فريبنده هاي هستي است.فريبنده هايي كه گاهي شيرينيش ميزند به زندگي شيرين،به زندگي سالم،به روزگار با خدايي و مهر.
اما خدا هم مهمان نيست،صاحب خانه است؛صاحب خانه اي كه از بزرگي و كرامتش به انسان بخشيد تا ببخشد.ببخشد به همان هايي كه دل شان خانه خدا هست و نيست؛دلشان مهربان هست و نيست.وحتي اگر نيست باشد؛ببيند كه انسان ها هنوز هم روح خدايي دارند؛ببيند كه در اين كوچه پس كوچه هاي شلوغ شهر؛درميان اين همه خنده و اشك و درد كسي هم هست كه حواسش به همه باشد.
خدايي كه كريم هارا ميكند وسيله تا بنده اي بي روزي نماند؛كه اگرهم مي ماند،ايراد از گرسنه نيست،از كوچه هاي تنگ و كاه گلي شهر هم نيست،ايراد از من و تويي است كه كوتاهي ميكنيم و احترام صاحب خانه دل را نگاه نميداريم.
همان خدايي كه حرف همه را مي شنود؛حرف دل همه را ميشنود،مي داند چه ميگذرد از ذهنت از دنياي افكارت كه گاهي ناخواسته ميشود خلاف خواسته ات،خلاف خواسته مهربان بي همتا؛خدا...
اما او مي بخشد او حق خود را نمي خواهد؛حق مخلوقش اما،فرق ميكند.نمي بخشد يعني مخلوق نمي بخشد.
بنده اش وقتي روي ديگري خطا ميكند؛از خانه خود مي رود اما نه با اولين اشتباه؛او تنها در دل سياه نمي ماند.سياهي نه به رنگ شب،سياهي شب آرامش است.اما سياهي دل خبر خوش نمي دهد،بد مي گويد؛مي گويد:«كسي در فرمان هاي روز و شبت دخيل است كه خدا نيست.» واين بدترين خبري است كه مي شنوي كه عادل و روزي ده از خانه ات رفته؛از خانه خودش رفته همان قصري كه حالا شده ويرانه اي امن براي گذر رهگذراني كه آن ها هم بي صاحب خانه اند و فرمان روزگارشان به حق نيست.
ايراد از رهگذر سياه دل نيست،ايراد از دل به سياهي قهر نيست،ايراد از مني است صبوري كه صبوري را به مادران آموخته از خانه اش دل زده كردم ؛اما خدا بخشنده است.راهي بود و هست براي جبران.
«خدا مي بخشد»مال چند سال پيشه البته
-
موضوع:دلتنگی
دلتنگ که باشی زندگی ات خلاصه میشود در به انتظار نشستن کسی که دوستش داری یا شاید هم کسی که با پای خودش رفت و قصد بازگشت ندارد
دلتنگ که باشی تمام لحظاتت را با خاطرات او سپری میکنی و فکر میکنی که چرا و چگونه اینگونه شد
دلتنگ که باشی نمیدانی روزت را با خنده اغاز کنی و با خواب به پایان برسانی یا با گریه اغاز کنی
دلتنگی خوب بلد است حالت را ذره ذره خراب کند
کاش میدانستی وقتی که دلتنگی , طنابِ داری دور گردنت میشود , راهی بیابی تا ارام شوی .. تا بغض همنشینت نباشد!!!!
گاه به ذهنت میرسد که شماره ای را بگیری و به انتظار جواب دادن ... بوق بوق ان را بشماری تا بلکه بگوید ... جانم
گاهی هم میخاهی بروی کنارش ، او را در حالی که سرد است در اغوش بگیری و حرف های ناگفته ات را به زبان اوری در حالی که میدانی ... نه دستی دارد تا موهایت را نوازش کند نه حرفی تا ارامت کند
دلتنگی خوب میداند چگونه حفره ی وجودت را جلوی چشمانت اشکار کند تا دییوانه شوی
دیوانه ی کسی که حفره را به یادگار گذاشته تا حماقتت را ببینی ... ببینی و بفهمی که انسان ها میتوانند گاهی چقدر ظالم باشند
ای کاش این دنیا اینگونه بازی نمیکرد .. تا یک دختر 18 ساله که باید از خوشحالی به بلوغ رسیدنش اشک شوق بریزد .. اشک تلخ حماقتش را بر روی چهره دارد ...
دختری که میتوانست به جای دلتنگی برای عاشقانه هایش دلتنگ روز های خوب کودکی اش باشد ...
کودکی دلتنگ دفتر نقاشی اش .. دختری دلتنگ روز های خوب زندگی .. پدری دلتنگ جوانی گذشته اش و مادری دلتنگ فرزند دور افتاده اش است
بدرترین دلتنگی دلتنگی دختری حساس است که عشقش نیست و دلتنگ روز های خوب باهم بودنشان است یا دختری حساس که خانواده اش با یه اتفاق پاشید و دلتنگ خانواده است ان هم در 18 سالگی عمرش که میتوانست بهترین زمان عمرش باشد ...
دلتنگی پسری عاشق را نیز به دام می اندازد ... پسری که عشقش جلوی چشمانش دست در دست دیگری در حال گذراندن زندگی خود است و او فقط با خود میگود خوشبخت باشی ...
و این دنیا چقدر بی رحم است که با غم و دلتنگی دست به یکی میکند تا یک انسان را از هم فرو پاشد ....
انسانی که با کار خود را مشغول میسازد و میخندد ولی دیگران فکر میکنند بهترین زندگی را دارد ... اما نمیدانند که او چه در دل دارد و چگونه اوای غم و دلتنگی سر میدهد برای عاشقانه هایش ...
-
درخت واژگون
نفوذ به اعماق آسمان
چمن فرش زمين شده و من پاهايم را روي آنهامي گذارم صداي شكستن دانه دانه شان در گوشم سرم و وجودم مي پيچد و وجدان را فرا مي خواند متهمم مي كنند در آنجا خود مي دانم غلط بوده پا روي زنده و زندگي گذاشتن اما شاخه هاي پهن شده و فرش شده روي فرش زمين نگاهم را به خود مي خواند و صداي وجدان را عجيب سريع غالب مي شود و قفل مي زند به دادگاهي كه متهم بودم در آن.
قدم هايم سريع تر مي شود به سوي برگ هاي روي زمين به سوي تنه اي كه پله شده به آسمان و دنيايي ابري ريشه هاي در هم تنيده و كهنه تشنه آب و خاك به درخت واژگون مي رسم نزديكتر به گمانم امده بود راه كوته نبوده تا اينجا.
دستانم را به برگ هاي خوش رنگ و رگ هاشان مي زنم زبريشان خاص درخت است و نرميشان هم انگشتم روي رگ هاي برجسته برگ مي نشيند نبض دارد انگار خون مي گذرد از زير دستانم زندگي تازگي و زيبايي را و البته بيش از همه دلتنگي رامي شود خواند از روي برگ ها و مي شود حس كرد از جريان خون و نبض و مي شود ديد در رنگ دلتنگ آسمانند برگ هاي هميشه آسماني
كسي چه مي داند شايد آن بالا ها آرزوي خاك و چمن داشتند و تنفس از اين پايين ها را درخت سخت بزرگ است و شايد صدها ساله زندگي ها ديد اما همچو جواني ماجراجو سفر مي كند در زمين لمس برگي از اين عظمت درخت چه هارا كه به من نفهمانده
تشنه دانستنم ساخت صداقت برگ و سادگي رگ هايش.
اي كاش مي شد تنه تنومند درخت پير راه هم حس كرد ناگهان زمين و زمان رنگ عوض مي كند آسمان و زمين به هم مي خورند همه جا گنگ مي شود و دوباره دنيا مي شود همان دنيا آسمان به جا زمين به جا بال خيال در زده بود در مي زند همچنان من محتاج كمك اين پرنده بي پروا و بي مرزم در كه باز مي شود بالاي بالايم نسيم به صورتم مي زند قاصدك هم در هوا با من در پرواز است.
تا تنه بالا مي روم پيچ و خمش چه كهنه و پر ابهت است چه غم ها و چه ضربه ها و چه طوفان و خشك سالي هايي را كه نديده
همين طور بالا مي روم چه درخت رعنايي و چه سرعت شگرفي دستم را به تنه مي زنم خون مي چكد از ذستم چه خشن و نا مهربان است با من درد در كل تنم مي پيچد و مغزم خاموش مي شود لحظه اي زير پايم خالي مي شود و حالا دوباره روي زمينم ريشه هاي درخت را نديدم
از خود دلخورم كه يك اتفاق كوچك مرا از تماشاي پديده اي نو منع كرده مي نشينم روي چمن صداي در مي آيد چه زود تاثير كرده پر آتش زده ي سيمرغ دوباره سوار به خيال اينبار بالا تر از هر دفعه در آبي آسمان و سفيدي ابر ريشه و پاي بست اين درخت را كه به ژرفاي آسمان نفوذ كرده مي بينم.
اصلا شايد از اول بستر بذر درخت آسمان بوده و ابر شايد از همان اول قلب ابر را شكافته بوده و وجودش را آسمان تامين مي كرده با ابر آشنا تر است تا خاك با پرنده شناس تر است تاگربه و تاب و كرم باران مي نوشد از اول گوارا ترين ها را صاحب است و به قدر يك ابر زمين را محروم ساخته از باران به عقب مي روم دور مي شوم از همه از درخت از ريشه و تنه از برگ هايش از وجدان از دادگاه و از چمن همه چيز سريع بر ميگردد.
سرم تكان مي خورد چشمانم باز مي شود مي ايستم به درخت تكيه گاهم نگاه مي كنم:
اي كاش ريشه هايش در ابر لانه كرده بودند.اينم هست
-
«اتوبوس شلوغ»
سرم را از پنچره ي خيالم بيرون مياورم،گويا اينجا دريچه اي ديگر به سوي آزادي نيست كه بشود به كمك آن خلوت كرد.
در اين هياهوي گيجش آور در ميان صد ها لبخند و اشك در لا به لاي اميد و نا اميدي،در رقص خوش بختي و تيره بختي در ميان ده ها انسان متفاوت راهي براي فرار نيست.
محفظه ي بدون پنجره ي اتوبوس دست و بالم را بي حد و اندازه بسته،تمركزم را به سادگي نمي يابم،تمام افكارم زير و رو شده اما نميشود.حس و حال مادري را دارم كه سعي دارد به تمام بهانه هاي راستين و دروغين فرزندش پاسخ گويد،اما،باز هم توان آرام كردن كودك را ندارد.
حس دختري را دارم كه در نگاهش غم موج ميزند،يا شايد احساس راننده اي كه پس از ساعت ها فرمان به دست بودن،مي خواهد به خانمي بگويد كه مقصد كجاست.
به هر حال رام نميشود بدست نمي آيد.افكارم همه پراكنده اند،به پسر بچه كوچك فكر ميكنم كه تمام غصه اش يك آبنبات است،چه دنياي زيبايي!چه ساده،چه غم شيريني!
كاش جاي او بودم،اما مادرش،نه!شايد صدها دغدغه دي بزرگ دارد ،تربيت فرزندانش خانه داري و...
چه تلخ!چه شيريني هاي پر رنجي!
شايد اوهم آرزو دارد لحظه داي جاي من باشد:نمره بيست؛صفر،لباس...
حالاهم كه فكر مي كنم دنياي سختي نيست،آن قدر ها هم شلوغ نيست كه كسي نتواند صندوغچه آرامش را بيابد.ميجويم و پيدايش مي كنم.
اي صداي زنگ است كه مرا از دنياي خود بيرون ميكشد؛گويا از خانه رد شده ايم و من پي روياهايم بودم.
بايد راهي را كه چرخ هاي خسته اتوبوس طي كرده دوباره برگردم ،تاخانه راه زيادي است.اي كاش مرا همان جا بيدار مي كردند؛همان جايي كه پنجره اي براي خود ساخته بودم.
و اين:beaming_face_with_smiling_eyes: -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
به نام خدا
دنياي ديروز،دنياي امروز
اين روزها نه تهران به تنهايي همه جاي ايران و جهان كمر خم كرده اند زير دود و آلودگي تب كرده ي آسفالت هاي سياه اند وله شده ي چرخ ماشين ها و متور ها شده اند برده ي انسان و پايه خانه هاي قوطي كبريتي ايستاده و همه و همه تهران و ماشين و متور مديونند به آنهايي كه سخت نفس مي كشند سخت راه مي روند سخت زنده مانندند و زندگي مي كنند در دنياي امروز و مادري كه براي كودك كم نفس خود مي گويند :
((من و مادر دو صندلي تاشو ارج داشتيم كه باز مي كرديم و مي نشستيم زير درخت نارون و وسط صبحانه زل ميزديم به مسير كلك چال پدر صبح زود مي رفت براي كوهنوردي نمي شد ديد پدر را سر صبحانه ي ما پدر كه آينه ي كوچك اترايش مادر را برداشته بود مي نشست روي سنگي در مسير و آينه ي بلژيكي را مي گرفت سمت خورشيد صبح بعد نور شرق رامي انداخت سمت خانه روي درخت نارون كه تاب كنفي از آن آويزان است.))
((امير خاني،16،1396))
تهرات به اين مادر دلتنگ هم مديون است كه نفس فرزندش را گرفته وسينه و ريه و شب و روز مادر را خسته ساخته.
كم نيستند اين طور آدم ها كم نيستند آنهايي كه بار دود و سياهي ازوز ماشين هارا به دوش سلامتيشان مي كشند و زندگيشان نيست مي شود زير اين سنگيني بي سابقه زندگي همه نيست خواهد شد روي طميني كه گسل هايش باز تر شده و هوايش گرم تر به گرماي روغن سوخته جرثغيل ها:
((من و ايليا تاب مي خوريم روي طناب كنفي اي كه به درخت نارون كهنه وصل است. صدايي مهيب.شكستن...
افتادن...
ناگهان....
ت....
ا....
ب...
تاب...آسمان مي چرخد درخت نارون همسايه از كمر مي شكند صداي شكستن ساقه جوري است كه انگار مي كنم استخوان خودم شكست،بازوي چرثغيل مي چرخد چرخ مي خورد ستاره هاي مبهم تهران آلوده همانجور در ابهام مي چرخند دست هارا ستون مي كنم منتظرم سرماي جرثغيل به پشت گردنم بنشيند اما نمي افتد زمان كش مي آيد صورت روي خاك است خاك هم بوي خاك نمي دهد بوي روغن سوخته است انگار.))
((امير خاني،30،1396))
آري گرماي جهان گرماي خاكي است كه فرسوده است و قاطي روغن سوخته ها كه در نهان سرما دارد و در بطن غرق كردن جهان د شراره هاي آتش يخبندان را و پوسيدگي درخت نارن و كاج را دارد زردي شبز درختان و سياهي تنه هاشان را دارد درد سينه و كمبود اكسيژن زنده هاي بدون زندگي را دارد .
و اين سنگين باري است كه به دوش زمين و آيندگان نهاده ايم .دردي كه سخت جبران ميشود جبران نمي شود اصلا... -
ممنون
@M-FaA
@ЄƦƝЄƧƬ -
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا -
ممنون
@M-FaA
@ЄƦƝЄƧƬ -
یادش بخیر، آخرین باری که یادمه انشا نوشتم، امتحان خرداد سوم راهنمایی بود
-
سلام بچه ها ببخشید من فردا امتحان انشا دارم
دوازدهمم واقعا وقت واسه نوشتن و حفظ انشا واسه فردا رو ندارم اگه میشه ازاون انشا های توپ (فرقی نمیکنه هرموضوعی باشه مشکلی نیس )
به اشتراک بزارین استفاده کنیم
دانش-آموزان-آلاء
ریاضیا
تجربیا@دیوونه
این حال من بند به باران است.
ای وای از آن روزی که آسمان شروع به گریستن کند .
اگر آسمان گریه نمیکرد، شاید زندگی ها زیباتر بود، شاید کمتر دلتنگ آدمهای بیارزش میشدیم، شاید در اوج جوانی پیر نمیشدیم، شاید دیرتر،شاید دیرتر به مردهای متحرک تبدیل میشدیم !
نمیدانم چه نامردیست که اینگونه دل تو را شکسته است که در تنهایی خویش بر سر ما گریه میکنی اما بگذار این را به تو بگویم این فقط تو نیستی که گریه میکنی اشکهای تو بهانهای است برای حال ابریمان، اشکهای تو است که پناهمان میشود در اوج دلتنگیهایمان.....به حرفهای مردم باور نکن که میگویند عاشق باران هستیم آن هم برای بوی نمخاک. خاکی را میگویند که توسط تو به گل تبدیل شده. اشکهای تو حتی قلب خاک را به سنگ تبدیل میکند! باور کن اینجا با آمدنت بوی نم خاکی وجود ندارد اینجا خاطرات هستند که با آمدنت جانی تازه میگیرند. آرام آرام به ما نزدیک میشوند و ما را در آغوش میگیرند و زندگیشان را برایمان تعریف میکنند. خاطراتی که به دستان خود ما شکل گرفتهاند!
باران عزیز میدانی بغض کردن چیست ؟ بگذار برایت بگویم آنها خاطراتی هستند که تو به آنها جانی تازه دادهای میآیند و تلاش میکنند که نفس کشیدن را از ما بگیرند. آنجاست که دیگر نمیتوانی نفس بکشی. خاطرات که دیگر نمیتوانند ما را از پا در بیاورند دست از کار خود کشیده و میروند و آنجاست که ناگهان بدون اینکه خودت بدانی اشکی از گوشهی چشمت روی زمین می ریزد .... نمیدانم خداوند به باران چهگفته است که هنگامی که میبارد خاطرات نیز از گوشهی چشم ما به زمین میریزند. حتما تاحالا فهمیدهاید چهگفتهام؟
خیلی ها را میشناسم که با بارش باران بدون چتر به بیرون میروند که حسو حالی تازه گیرند. خیلی وقتها حسودی میکنم به این آدمها که چه عجیب حالشان خوب است بی هیچ بهانهای!...
باران این را گفتم که بدانی با آمدنت به کنج اتاق میروم! تو میباری و شیشهی اتاقم را تمیز میکنی اما دل من را چه، دلم را خانهی خاطرههای بیخانمانی میکنی که سالهاست در تلاشم آنهارا از خود برنجانم...به شیشهی اتاقم میزنی، تازه میشود داغهای کهنهام ،نمک میپاشی بر روی زخمهای کهنهام. میآیی که تنهاییام را به رخم بکشی؟ میآیی که داغم را تازهتر کنی؟ گم میکنی خودم را در خودم .. خیلی وقت است که گمشدهام . -
@دیوونه
این حال من بند به باران است.
ای وای از آن روزی که آسمان شروع به گریستن کند .
اگر آسمان گریه نمیکرد، شاید زندگی ها زیباتر بود، شاید کمتر دلتنگ آدمهای بیارزش میشدیم، شاید در اوج جوانی پیر نمیشدیم، شاید دیرتر،شاید دیرتر به مردهای متحرک تبدیل میشدیم !
نمیدانم چه نامردیست که اینگونه دل تو را شکسته است که در تنهایی خویش بر سر ما گریه میکنی اما بگذار این را به تو بگویم این فقط تو نیستی که گریه میکنی اشکهای تو بهانهای است برای حال ابریمان، اشکهای تو است که پناهمان میشود در اوج دلتنگیهایمان.....به حرفهای مردم باور نکن که میگویند عاشق باران هستیم آن هم برای بوی نمخاک. خاکی را میگویند که توسط تو به گل تبدیل شده. اشکهای تو حتی قلب خاک را به سنگ تبدیل میکند! باور کن اینجا با آمدنت بوی نم خاکی وجود ندارد اینجا خاطرات هستند که با آمدنت جانی تازه میگیرند. آرام آرام به ما نزدیک میشوند و ما را در آغوش میگیرند و زندگیشان را برایمان تعریف میکنند. خاطراتی که به دستان خود ما شکل گرفتهاند!
باران عزیز میدانی بغض کردن چیست ؟ بگذار برایت بگویم آنها خاطراتی هستند که تو به آنها جانی تازه دادهای میآیند و تلاش میکنند که نفس کشیدن را از ما بگیرند. آنجاست که دیگر نمیتوانی نفس بکشی. خاطرات که دیگر نمیتوانند ما را از پا در بیاورند دست از کار خود کشیده و میروند و آنجاست که ناگهان بدون اینکه خودت بدانی اشکی از گوشهی چشمت روی زمین می ریزد .... نمیدانم خداوند به باران چهگفته است که هنگامی که میبارد خاطرات نیز از گوشهی چشم ما به زمین میریزند. حتما تاحالا فهمیدهاید چهگفتهام؟
خیلی ها را میشناسم که با بارش باران بدون چتر به بیرون میروند که حسو حالی تازه گیرند. خیلی وقتها حسودی میکنم به این آدمها که چه عجیب حالشان خوب است بی هیچ بهانهای!...
باران این را گفتم که بدانی با آمدنت به کنج اتاق میروم! تو میباری و شیشهی اتاقم را تمیز میکنی اما دل من را چه، دلم را خانهی خاطرههای بیخانمانی میکنی که سالهاست در تلاشم آنهارا از خود برنجانم...به شیشهی اتاقم میزنی، تازه میشود داغهای کهنهام ،نمک میپاشی بر روی زخمهای کهنهام. میآیی که تنهاییام را به رخم بکشی؟ میآیی که داغم را تازهتر کنی؟ گم میکنی خودم را در خودم .. خیلی وقت است که گمشدهام .:writing_hand: عالی بود
-
@دیوونه
و من کم کم دارم یاد می گیرم که تنهایی، نه بغض دارد و نه ترس!سهم هر کسی چیزیست..یکی آیینه بودن،دیگری تلفیق رنگ ها،من نوشتن و مترسک ها هم ترساندن..
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تارییکی بی رحم شب،سکوت میان گوش هایش زنگ می زند و روزهایش از شب هایش هم تاریک تر است.
همانی که شدیگر از روی گرداندن ماه دلخور نمی شود . مقابل خودش می ایستد و بخاطر حرام شدن قوت روزانه ی گنجشکک ظاهر خودش را نفرین می کند.
اویی که اشک هایش را آسمان هم به یاد ندارد و مرگ هم سراغی از او نمی گیرد.
رنگ دنیایش سفیدییست از جنس پوچی.
تنهایی هایش از جنس نیامدن ها.
و ننوشتن هایش از جنس دلتنگ نبودن.!
اگر ترسناکی مترسک ها معلول تنهاییشان باشد که ...من هم مترسکم!!
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تاریکی بی رحم شب ،یک بغل حرف میان گوش هایش زنگ می زند و شب هایش از روز هایش هم آشفته تر است.
همانی که دیگر از تظاهر کردن ماه دلخور نمی شود ،مقابل خودش می ایستد و بخاطر رفتن گنجشکک در مزرعه ای دیگر، دل زود باورش را نفرین می کند.
اویی که صدای اشک هایش را آسمان از بر است و مرگ نیز او را بغل کرده.
رنگ دنیایش سیاهییست از جنس تباهی.
تنهایی هایش از جنس رفتن .
و نوشتن هایش از جنس دلتنگی..! -
موضوع: اگر باران بودی به کجا نمی باریدی
شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده دو پاره ابر را از دو سوی آسمان به راه انداخت و سینه آنان را در مقابل سینه ی گدازان خورشید قرار داد. یکی تیره و گرفته و عبوس_بر چهره اش اخمی تند و در سینه اش صاعقه ها و رعد های دیوانه و مهیب به بند کشیده که بی قرار انفجار هستند و دیگری سبک بار همچون روح پارسایی_پاک همچون قلب روستایی_لطیف همچون روح مهربانی_سپید همچون صلح_سبک همچون نفس کشیدنی پس از گریستن_صمیمی همچون آشتی_روشن همچون دیداری پس از بازگشت و زیبا همچون پاره ابر سپید گوشه ی آسمان
دو نیمه سیب سقراطی_یک سیب شد و باریدن گرفت.ندایی به گوشم رسید که میگفت همه ی ذرات این عالم با ذرات وجود من آشنایند و به گونه ای بر دل های نفرین شدگان زمین جاری شوم که گویا حریق نمرودی گلستان ابراهیمی شده است.
قطره ها کم کم جویبار و جویبارها اندک اندک نهر و نهر ها رفته رفته دریا شد و باران گرم لذتی سرشار_خود را تسلیم این موج ناپیدایی کرده بود که شتابان به دور دست این دریا میرفت و گویا خداست که دارد یک ریز یک غزل می سراید_غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازشی که هر قطره ی این باران کلمه ای از آن سرودهاست.
دو پاره ابر پس از خالی شدن نعره ها و گریه هایشان کنار رفتند و خورشید طلوعی اهورایی گرفت و آفتابگردان شکوهی آریایی از خود نشان داد و با صدایی خسته گفت: آفتاب من_دیگر پشت ابر نمانی و غروب نکنی که شاخه ی آفتابگردانی به جست و جوی تو سر برداشته است_ و اینگونه بود که من دانستم اگر باران بودم به کجا نمی باریدم








