-
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۶:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
سلام احوالتون چطوره؟؟
️
پاییزمون چطوره؟
بادام تلخ..
اسمش رو که میشنوم یادم میوفته که چ حس های خوبی داره.. درسته طعمش تلخه.. اما بوش رو شنیدید؟؟
بوی بادام تلخ رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد (:نسرین جان قربانی با قلم خوبش شما رو میبره داخل ی داستان به تلخی بادام و بوی خوشش
از دستش ندید
مورد علاقه خودمه به شدت️
یک قاچ
کتاب
سرما، مثل جانوری موذی درجانم میرود. هو میکشد. تاب برمیدارد. میگویم: « چرا اینجوری میکنی؟ می دونی که دیگه جون تو استخونام نمونده. سرش را بیرون میآورد و از لای دندان های پیر و چرکش میخندد: پیر شدی.» پدر گفته بود: آدم باید تا سرپاست غزل خداحافظی رو بخونه. نمی خوام رو دست کسی بمونم و فیش و فوش بشنوم. نگاهم را رو هوا زده بود: صاحبکار عالم می دونه من چی می گم بابا. سالهای آخر لجبازی میکرد. با مادر. با خودش. با ما. با همه روزگاری که بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم دیگر نمیخواسته: دکتر واسه خودش گفته. بچه شده بود یا دلش برای بچگیهای نکردهاش تنگشده بود؟ چشمهای ریز مادر ریزتر شده بود و دور دهان پدر گشته بود، سفیدی خامه، لواش داده بود: می خوام بخورم بمیرم....»
لابه لای صبوری ها و مشکلاتش یادت افتادم
️
MaryaM._.sh -
@maryam-_-sh
پس اگه ایرانی نبود کی بود؟
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۶:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده@elmira-m-s در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh
پس اگه ایرانی نبود کی بود؟
ایران زندگیمیکرد اما ایرانی نبود
بیخیالش -
سلام
-
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
سلام احوالتون چطوره؟؟
️
پاییزمون چطوره؟
بادام تلخ..
اسمش رو که میشنوم یادم میوفته که چ حس های خوبی داره.. درسته طعمش تلخه.. اما بوش رو شنیدید؟؟
بوی بادام تلخ رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد (:نسرین جان قربانی با قلم خوبش شما رو میبره داخل ی داستان به تلخی بادام و بوی خوشش
از دستش ندید
مورد علاقه خودمه به شدت️
یک قاچ
کتاب
سرما، مثل جانوری موذی درجانم میرود. هو میکشد. تاب برمیدارد. میگویم: « چرا اینجوری میکنی؟ می دونی که دیگه جون تو استخونام نمونده. سرش را بیرون میآورد و از لای دندان های پیر و چرکش میخندد: پیر شدی.» پدر گفته بود: آدم باید تا سرپاست غزل خداحافظی رو بخونه. نمی خوام رو دست کسی بمونم و فیش و فوش بشنوم. نگاهم را رو هوا زده بود: صاحبکار عالم می دونه من چی می گم بابا. سالهای آخر لجبازی میکرد. با مادر. با خودش. با ما. با همه روزگاری که بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم دیگر نمیخواسته: دکتر واسه خودش گفته. بچه شده بود یا دلش برای بچگیهای نکردهاش تنگشده بود؟ چشمهای ریز مادر ریزتر شده بود و دور دهان پدر گشته بود، سفیدی خامه، لواش داده بود: می خوام بخورم بمیرم....»
لابه لای صبوری ها و مشکلاتش یادت افتادم
️
MaryaM._.shنوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۶:۵۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
سلام احوالتون چطوره؟؟
️
پاییزمون چطوره؟
بادام تلخ..
اسمش رو که میشنوم یادم میوفته که چ حس های خوبی داره.. درسته طعمش تلخه.. اما بوش رو شنیدید؟؟
بوی بادام تلخ رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد (:نسرین جان قربانی با قلم خوبش شما رو میبره داخل ی داستان به تلخی بادام و بوی خوشش
از دستش ندید
مورد علاقه خودمه به شدت️
یک قاچ
کتاب
سرما، مثل جانوری موذی درجانم میرود. هو میکشد. تاب برمیدارد. میگویم: « چرا اینجوری میکنی؟ می دونی که دیگه جون تو استخونام نمونده. سرش را بیرون میآورد و از لای دندان های پیر و چرکش میخندد: پیر شدی.» پدر گفته بود: آدم باید تا سرپاست غزل خداحافظی رو بخونه. نمی خوام رو دست کسی بمونم و فیش و فوش بشنوم. نگاهم را رو هوا زده بود: صاحبکار عالم می دونه من چی می گم بابا. سالهای آخر لجبازی میکرد. با مادر. با خودش. با ما. با همه روزگاری که بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم دیگر نمیخواسته: دکتر واسه خودش گفته. بچه شده بود یا دلش برای بچگیهای نکردهاش تنگشده بود؟ چشمهای ریز مادر ریزتر شده بود و دور دهان پدر گشته بود، سفیدی خامه، لواش داده بود: می خوام بخورم بمیرم....»
لابه لای صبوری ها و مشکلاتش یادت افتادم
️
MaryaM._.shچقدر خوبی تو ... بعد میگه چرا بهم حس خوب داری
خودت باعثش هستی مریم جان️
-
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
سلام احوالتون چطوره؟؟
️
پاییزمون چطوره؟
بادام تلخ..
اسمش رو که میشنوم یادم میوفته که چ حس های خوبی داره.. درسته طعمش تلخه.. اما بوش رو شنیدید؟؟
بوی بادام تلخ رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد (:نسرین جان قربانی با قلم خوبش شما رو میبره داخل ی داستان به تلخی بادام و بوی خوشش
از دستش ندید
مورد علاقه خودمه به شدت️
یک قاچ
کتاب
سرما، مثل جانوری موذی درجانم میرود. هو میکشد. تاب برمیدارد. میگویم: « چرا اینجوری میکنی؟ می دونی که دیگه جون تو استخونام نمونده. سرش را بیرون میآورد و از لای دندان های پیر و چرکش میخندد: پیر شدی.» پدر گفته بود: آدم باید تا سرپاست غزل خداحافظی رو بخونه. نمی خوام رو دست کسی بمونم و فیش و فوش بشنوم. نگاهم را رو هوا زده بود: صاحبکار عالم می دونه من چی می گم بابا. سالهای آخر لجبازی میکرد. با مادر. با خودش. با ما. با همه روزگاری که بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم دیگر نمیخواسته: دکتر واسه خودش گفته. بچه شده بود یا دلش برای بچگیهای نکردهاش تنگشده بود؟ چشمهای ریز مادر ریزتر شده بود و دور دهان پدر گشته بود، سفیدی خامه، لواش داده بود: می خوام بخورم بمیرم....»
لابه لای صبوری ها و مشکلاتش یادت افتادم
️
MaryaM._.shچقدر خوبی تو ... بعد میگه چرا بهم حس خوب داری
خودت باعثش هستی مریم جان️
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۶:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
2245Zahra در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@maryam-_-sh در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
جو انجمن چقدر ناراحت کننده هست
و دردی ک دوباره داره کل وجودم رو فرا گرفته
دلم میخواد دوباره بادام های تلخ رو بخونم:)طولانیه؟ حال ادمو خوب میکنه ؟
بشدت به یه مسکن روحی نیاز دارم
سلامسلام
ن زیاد
ی جلد بیشتر نیست
وقتی ی نفر ک خیلی توانجمن دوسش داشتم اون کتاب رو خونده یادش ب من افتاد
هرچند اون فرد الان از هر غریبه برام غریبه تره
داستان ی خانم قوی باوجود مشکلات زیادمرسی لطف کردی
️
سلام احوالتون چطوره؟؟
️
پاییزمون چطوره؟
بادام تلخ..
اسمش رو که میشنوم یادم میوفته که چ حس های خوبی داره.. درسته طعمش تلخه.. اما بوش رو شنیدید؟؟
بوی بادام تلخ رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد (:نسرین جان قربانی با قلم خوبش شما رو میبره داخل ی داستان به تلخی بادام و بوی خوشش
از دستش ندید
مورد علاقه خودمه به شدت️
یک قاچ
کتاب
سرما، مثل جانوری موذی درجانم میرود. هو میکشد. تاب برمیدارد. میگویم: « چرا اینجوری میکنی؟ می دونی که دیگه جون تو استخونام نمونده. سرش را بیرون میآورد و از لای دندان های پیر و چرکش میخندد: پیر شدی.» پدر گفته بود: آدم باید تا سرپاست غزل خداحافظی رو بخونه. نمی خوام رو دست کسی بمونم و فیش و فوش بشنوم. نگاهم را رو هوا زده بود: صاحبکار عالم می دونه من چی می گم بابا. سالهای آخر لجبازی میکرد. با مادر. با خودش. با ما. با همه روزگاری که بعدها، خیلی بعدها، فهمیدم دیگر نمیخواسته: دکتر واسه خودش گفته. بچه شده بود یا دلش برای بچگیهای نکردهاش تنگشده بود؟ چشمهای ریز مادر ریزتر شده بود و دور دهان پدر گشته بود، سفیدی خامه، لواش داده بود: می خوام بخورم بمیرم....»
لابه لای صبوری ها و مشکلاتش یادت افتادم
️
MaryaM._.shچقدر خوبی تو ... بعد میگه چرا بهم حس خوب داری
خودت باعثش هستی مریم جان️
ن لطف دارید شما
از خوبی خودتون هست
کتاب ب شدت خوبی هست
_____
ایشون ب من معرفیش کردن -
بعضی وقتا با خودم میگم چرا اینجوری شد
چرا اینجوری شدم
زندگیم پر از چرا هاست که به هیچ کدومشون جواب داده نشده یا شاید هم هیچ جوابی ندارن
امروز خیلی دلم گرفته شاید بخاطر اینه که جمعست نمی دونم -
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۱۰ آخرین ویرایش توسط Zahra.tg انجام شدهاین پست پاک شده!
-
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گاهی یاد خاطرات گذشته جوری عذابت میده که فقط دلت میخواد نباشی
مگه چی پیشد اینجوری نمیشد؟
مگه من چیکار کرده بودم که اینجوری شد
اما تهش
به تک تک اتفاقاتی که فکر میکنی
میرسی به این که خدا همه جای اون اتفاقا بوده
الانم هست
بعد هم خواهد بود
یگانه خالق من
مرسی که هستی ...
دوست دارم -
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دلم عجیب یه رمان میخواد از جنس زندگی خودم!!!
ولی حیف که وقتش نیست:((((( -
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@Mr-Fantastic سلام
میگم الان فصل چند زیست رسیدید؟!؟ -
@dr-mahh سلام خبی
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شدهدختر پاییز سلام ممنون تو خوبی
-
@dr-mahh متشکرم
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده@infinitie-a خاهش میکنم
-
خدانگهدار
-
@Mr-Fantastic سلام
میگم الان فصل چند زیست رسیدید؟!؟نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۲۶ آخرین ویرایش توسط Mr.Fantastic انجام شده@infinitie-a در هرچی تو دلته بریز بیرون 4 گفته است:
@Mr-Fantastic سلام
میگم الان فصل چند زیست رسیدید؟!؟سلام
فک کنم دبیر آخرای فصل شیش
ولی خودم وسطای فصل7
واس چی؟ -
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۲۶ آخرین ویرایش توسط Saghia انجام شده
تو میری ولی
شعر میشی تو کتابم.... -
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بزن بارون نم نم
-
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تنهایی به خودِخدا خوبه...
-
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@m-ba78 مخصوصا وقتی مجبور نیستی با یه عده ی خاصی روبرو بشی. و خیلی اعتیاد آوره
-
@m-ba78 مخصوصا وقتی مجبور نیستی با یه عده ی خاصی روبرو بشی. و خیلی اعتیاد آوره
Arian Abedi دقیقا
-
اوایل که من اومدم الا با اولین کسایی که اشنا شدم یه ادمای باحالی بودن که خییییلی وقته ازشون بی خبرم
مهشید غضنفرآبادی
@نگین-وهاب-مقدم
chichak am
@Saghi-Mortazavi
Abolfazl Mousavi
انشاالله هر جا که هستین موفق باشیننوشتهشده در ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۷:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شدهFateme S 0 توعم همینطور مهربون
ارزوهات رو خاطره کنی