مفاهیم ادبی به زبان ساده
-
@ftm-montazeri
خوبه یه نفر پیدا شد با تاپیک درسی حال کنه (:
اینجا نمیدونم چرا یجوریه که ینفر تاپیک میزنه مبصر کلاس شدم بیست نفر جواب میدن ولی تو اینجور چیزا شرکت نمیکنن :/
اره سعدی هم دیدگاه های عرفانی داشت اما با مولوی تفاوت داشت نظراتش. حتی یادمه یبار مولوی رو دیس کرده بود:face_with_tears_of_joy: چون تو یه دوره بودن جفتشون
خلاصه که حمایتتون رو از ما دریغ نکنید حس غربت نکنم تو تاپیک :|Saudade 19 خب سلیقه ای هستش دیگه:)
منی که ادبیات خیلی دوست دارم با دقت و حوصله پیام های شمایی که به نظرم خیلییی بهتر از من میدونید رو میخونم و با تمام وجودم ذوق میکنم😅
ولی ممکنه یه نفر زیاد خوشش نیادبه نظرم از هیچکس چه تو مجازی چه واقعیت انتظار نداشته باشید(خودتون راحت ترید)
کاری که میدونید درسته انجام بدید ولو اینکه کسی متوجه نشه
منم چند باری شده سوال بپرسم و کسی جواب نده:)
خیلی دوس دارم ادبیاتم سطحش بالاتر بره و شعرخیلی بیشتر از الان حفط کنم
به هر حال قوی برید جلو
با ادبیات من پشت تونم🙏🍂 -
@ftm-montazeri
خوبه یه نفر پیدا شد با تاپیک درسی حال کنه (:
اینجا نمیدونم چرا یجوریه که ینفر تاپیک میزنه مبصر کلاس شدم بیست نفر جواب میدن ولی تو اینجور چیزا شرکت نمیکنن :/
اره سعدی هم دیدگاه های عرفانی داشت اما با مولوی تفاوت داشت نظراتش. حتی یادمه یبار مولوی رو دیس کرده بود:face_with_tears_of_joy: چون تو یه دوره بودن جفتشون
خلاصه که حمایتتون رو از ما دریغ نکنید حس غربت نکنم تو تاپیک :|Saudade 19 و اینکه اره مثلا حافظ خودش استاد تیکه بود😅
بعد شهریار(اگه اشتباه نکنم)
به حافظ تیکه مینداخت -
Saudade 19 خب سلیقه ای هستش دیگه:)
منی که ادبیات خیلی دوست دارم با دقت و حوصله پیام های شمایی که به نظرم خیلییی بهتر از من میدونید رو میخونم و با تمام وجودم ذوق میکنم😅
ولی ممکنه یه نفر زیاد خوشش نیادبه نظرم از هیچکس چه تو مجازی چه واقعیت انتظار نداشته باشید(خودتون راحت ترید)
کاری که میدونید درسته انجام بدید ولو اینکه کسی متوجه نشه
منم چند باری شده سوال بپرسم و کسی جواب نده:)
خیلی دوس دارم ادبیاتم سطحش بالاتر بره و شعرخیلی بیشتر از الان حفط کنم
به هر حال قوی برید جلو
با ادبیات من پشت تونم🙏🍂@ftm-montazeri
نه بابا اختیار دارید
منم یه کنکوری ام مثل همه...در یه حدیم کم و بیش...مهم عطش یادگیری هست که باید ادامه داشته باشه تا بعدا نتیجه بگیریم
بله درست میگید
امیدوارم تو این تاپیک به هدفمون که افزایش درک ادبی هست برسیم ایشالا -
Saudade 19 و اینکه اره مثلا حافظ خودش استاد تیکه بود😅
بعد شهریار(اگه اشتباه نکنم)
به حافظ تیکه مینداخت@ftm-montazeri
شهریار و حافظ :face_with_monocle:
فکر کنم منظورتون صائب هست نه شهریار...(مملکت نیس که دیوونه خونس:face_with_tears_of_joy: همه به هم میپریدن از همون قدیم:grinning_face_with_sweat: )
چون شهریار خودش از حافظ تقلید میکرد و تضمین هم از حافظ کم نیاورده تو شعراش -
@ftm-montazeri
شهریار و حافظ :face_with_monocle:
فکر کنم منظورتون صائب هست نه شهریار...(مملکت نیس که دیوونه خونس:face_with_tears_of_joy: همه به هم میپریدن از همون قدیم:grinning_face_with_sweat: )
چون شهریار خودش از حافظ تقلید میکرد و تضمین هم از حافظ کم نیاورده تو شعراشSaudade 19 میگم دقیق یادم نیست😅
همون شعر معروف حافظ که گفته بود اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بعد یکی دیگه (که نمیدونم)
همین شعر حافظ گفته بود فقط بیت بعدیش این بود: اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل مارا به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز میبخشد به سان مرد میبخشد/نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا رااره اینقدر شعر گفته بودن تقریبا سلول های خاکستری مغزشون تموم شده بود
به هم میپریدن😅 -
Saudade 19 میگم دقیق یادم نیست😅
همون شعر معروف حافظ که گفته بود اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بعد یکی دیگه (که نمیدونم)
همین شعر حافظ گفته بود فقط بیت بعدیش این بود: اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل مارا به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز میبخشد به سان مرد میبخشد/نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا رااره اینقدر شعر گفته بودن تقریبا سلول های خاکستری مغزشون تموم شده بود
به هم میپریدن😅@ftm-montazeri
اره همون
تو اون جریان اول صائب اومد به حافظ پرید بعد شهریار اومد وسط گفت صائب ساندویچ حافظو پس بده :| -
@ftm-montazeri
اره همون
تو اون جریان اول صائب اومد به حافظ پرید بعد شهریار اومد وسط گفت صائب ساندویچ حافظو پس بده :|Saudade 19 پس شهریار یه جورایی انتقام حافظ خدابیامرز از صائب میخواسته بگیره
-
Saudade 19 پس شهریار یه جورایی انتقام حافظ خدابیامرز از صائب میخواسته بگیره
@ftm-montazeri
آره نیتش همون بود -
با یک رباعی شاهکار از خیام استارتمون رو میزنیم:
این کوزه چُو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این حلقه که بر گردنِ او میبینی
دستی است که بر گردنِ یاری بودهستخیام؛ رباعی شماره 15
برداشت آزاد:
حتما خیلیاتون بیت زیبای "آخِرُالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد" رو شنیدید.این بیت از حافظ میگه که در زندگی به هرجایی برسی، هر کاری بکنی و هرکسی بشی، آخرش چیزی جز جسد از تو نمیمونه و میری زیر خاک و از خاکی که از جسد تو حاصل شده کوزه میسازن.در واقع کوزه نماد انسانی هست که سالها پیش زندگی کرده و جسمش الان در هیئت کوزه در اومده.
حال که منظور از کوزه رو فهمیدیم برگردیم به شعر خیام...بیت اول این گونه به ما تعریف میکنه که روزی خیام چشمش به کوزه ای میوفته و با خودش میگه این کوزه حتما از خاک بقایای یک انسان ساخته شده...انسانی عاشق و در عین حال بیچاره ... بیچاره ی پیچ و خم زلف معشوق و در بند و گرفتارِ او ... و تمام عمرش رو صرف این عشق کرد.با این همه، مثل بقیه آدما مرگ به سراغ این عاشق و معشوق اومد تا اون هارو از هم دیگه جدا کنه... و چه چیزی بدتر از جدایی برای یک عاشق؟
اما این عاشق و معشوق به دنبال یک عشق جاودانه بودند...به دنبال یک ابدیت پایدار... با این همه نمیتونستن از مرگ فرار کنن...
در بیت دوم خیام میگه که وقتی این دو مردند و دفن شدن زیر خاک و سالها بعد از خاک جسد اون ها کوزه ای ساخته شد، این کوزه به شکل دسته دار بود و دسته ی کوزه همان از خاک همان دست های معشوقی ساخته شد که بر گردن عاشق حلقه میزد(حسن تعلیل)... با این که دنیا بی وفایی خودش رو نشون داد اما این عاشق و معشوق هنوز در شکل کوزه این عشق رو به حالت نمادین حفظ کردن...
و همیشه در کنار هم هستن (: ...

بالاخره خیام هم شاعری بود که غم بی وفایی روزگار رو نمیتونست پنهون کنه و یا بیخیالش بشه...رو آورد به این تصویر سازی ها که مرهمی باشه بر زخمش تا کمی آروم بشهدوستان شما هم اگه نکته ای به نظرتون میاد راجب این رباعی و مفاهیمش حتما با ما در میون بذارید.
Saudade 19 سلام اولا که خیلی خوشحال شدم همچین تاپیکی دیدم واقعا لذت بردم از توضیحاتتون. ولی به نظرم سوای اون مادی گرا بودن خیام اون پایدار بودن عشق بیشتر میخوره به مفهوم این رباعی( در حد کنکور. چون وقتی مثلا در سوال های قرابت این سوال بیاد ما که نمیدونیم از سعدیه یا خیام!) حالا اگه به نظرتون اشتباه فکر میکنم، بگید.
-
Saudade 19 سلام اولا که خیلی خوشحال شدم همچین تاپیکی دیدم واقعا لذت بردم از توضیحاتتون. ولی به نظرم سوای اون مادی گرا بودن خیام اون پایدار بودن عشق بیشتر میخوره به مفهوم این رباعی( در حد کنکور. چون وقتی مثلا در سوال های قرابت این سوال بیاد ما که نمیدونیم از سعدیه یا خیام!) حالا اگه به نظرتون اشتباه فکر میکنم، بگید.
@asghar-ejl
سلام
خوشحالم لذت بردید (:
واقعیتش اینه فکر نکنم تو کنکور از خیام بدن چون به مذاق خیلیا خوش نمیاد...ولی به نظر خود من، نه فقط تو این رباعی، بلکه تو اکثر رباعی هاش خیام قصد داره بی وفایی روزگار و ناپایداری دنیا رو نشون بده و این که این مفهوم چقدر تلخه و باید با خوشی های دنیا انقد مشغول بود که به اخرش فکر نکنیم و فقط از لحظه استفاده کنیم.
بالاخره برداشت ها متفاوته، نمیشه گفت اشتباه! (حداقل من کسی نیستم ک درست و غلط رو تو ادبیات تعیین کنم) تو کتاب الگو هم یادمه این بیت رو دیدم که نوشته بود به "تناسخ" اشاره داره که بنظر خود من هیچ ربطی نداره حقیقتا (: -
@asghar-ejl
سلام
خوشحالم لذت بردید (:
واقعیتش اینه فکر نکنم تو کنکور از خیام بدن چون به مذاق خیلیا خوش نمیاد...ولی به نظر خود من، نه فقط تو این رباعی، بلکه تو اکثر رباعی هاش خیام قصد داره بی وفایی روزگار و ناپایداری دنیا رو نشون بده و این که این مفهوم چقدر تلخه و باید با خوشی های دنیا انقد مشغول بود که به اخرش فکر نکنیم و فقط از لحظه استفاده کنیم.
بالاخره برداشت ها متفاوته، نمیشه گفت اشتباه! (حداقل من کسی نیستم ک درست و غلط رو تو ادبیات تعیین کنم) تو کتاب الگو هم یادمه این بیت رو دیدم که نوشته بود به "تناسخ" اشاره داره که بنظر خود من هیچ ربطی نداره حقیقتا (:Saudade 19 بله درسته آدم وقتی بیشتر فکر میکنه میبینه این مفهوم بیشتر میخوره! حقیقتش من یکم تو ادبیات مبتدیم باید فسفر بسوزونم تا معنی عمیق شعر رو بفهمم.
-
Saudade 19 بله درسته آدم وقتی بیشتر فکر میکنه میبینه این مفهوم بیشتر میخوره! حقیقتش من یکم تو ادبیات مبتدیم باید فسفر بسوزونم تا معنی عمیق شعر رو بفهمم.
@asghar-ejl
دقیقا
با تمرین و شعر بیشتر خوندن ضعفامون برطرف میشه قطعا -
سلام
اینجا قراره به تحلیل بیت های منتخب شاعران بپردازیم و اون معانی عمیق مدنظرشون رو به زبان ساده تر بررسی کنیم تا با مفاهیم ادبی بیشتر اخت بشیم و بهتر درکشون کنیم.
حتما میدونید که بحث قرابت پیوندی ناگسستنی با زبان فارسی و آرایه های ادبی داره و با قوی تر شدن تو این بحث میتونیم تو زمینه های دیگه هم آمادگی بالایی داشته باشیم.بنابراین خیلی مهمه که درک ادبی رو جدی بگیریم.
تاپیک قانون خاصی نداره فقط چیزی که با توجه به جو این جا بنظرم اومد بگم، اینه که وقتی فردی یه برداشت آزادی از شعر داره، این فقط یه برداشته و نه چیزی بیشتر...قرار نیست لزوما نظر شاعر رو تائید یا رد بکنه.بنابراین در صورتی که بیتی با دیدگاه های اعتقادی،اجتماعی،فرهنگی و... شما مطابقت کامل نداشت جبهه نگیرید. این تاپیک هدفی به جز افزایش فهم ادبی ما نداره.همین
بریم برای شروع...دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی نداست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافتعطار؛ مختارنامه
بادیه: صحرا، بیابان
شتافتن: دویدن
یک موی: کنایه از ناچیزی
شکافتن موی: کنایه از باریک بینی بسیار در کاری یا حل مسئله ای با دقت بسیار
ذره: نماد حقارت و ناچیزیبرداشت آزاد:
این رباعی منسوب به خیلی ها از جمله ابن سینا و ابوسعید ابوالخیر هم بود اما با تحقیقی که من کردم به این نتیجه رسیدم احتمالا عطار محتمل تر باشه برای سرودن این شعر.
شاعر در بیت اول میگه که با این که تلاش بسیاری کردم در کسب معرفت و یافتن حقایق و اصطلاحا در این صحرای بیکران علم بسیار دویدم اما با این حال علم من نسبت به حقایقی که وجود داشت ناچیز بود و با این همه تلاش انگار ذره ای از تمام حقیقت نفهمیدم هرچند که با دقت بسیار این تلاش رو کردم و تمام سعی ام رو کردم که خطایی رخ نده در انجام این کار اما با این حال باز هم به جایی نرسیدم...
بیت دوم هم همون مفهوم بیت اول رو داره منتهی با بیان متفاوت. میگه که هرچند در دل من هزار خورشید تابید و هزاران حقیقت رو بر من آشکار و روشن کرد اما نهایتا باز هم معرفتم در حد و اندازه ی یک ذره نشد...
مفهوم کلی این رباعی اینه که معرفتی که انسان کسب میکنه بسیار ناچیزه هرچند تلاش بسیار در این مر بکنه باز هم نتیجه تفاوتی نمیکنه.این نوع بینش به معنی تواضع تعارفی نیست بلکه حقیقته و انسان هیچ گاه در نظر شاعر حتی ذره ای از اقیانوس حقیقت رو درک نمیکنه و معرفتش بسیار ناچیزه و به صفر میل میکنه.
این بیان به شکل های مختلف در آثار دیگر بزرگان هم دیده شده که خوندنش خالی از لطف نیست:
سقراط: دانم که ندانم ... (I know that I know nothing)
ابن سینا: تا بدانجا رسید دانش من ، که بدانم هنوز نادانم...
خیام: هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز... معلومم شد که هیچ معلوم نشد... -
دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی نداست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافتعطار؛ مختارنامه
بادیه: صحرا، بیابان
شتافتن: دویدن
یک موی: کنایه از ناچیزی
شکافتن موی: کنایه از باریک بینی بسیار در کاری یا حل مسئله ای با دقت بسیار
ذره: نماد حقارت و ناچیزیبرداشت آزاد:
این رباعی منسوب به خیلی ها از جمله ابن سینا و ابوسعید ابوالخیر هم بود اما با تحقیقی که من کردم به این نتیجه رسیدم احتمالا عطار محتمل تر باشه برای سرودن این شعر.
شاعر در بیت اول میگه که با این که تلاش بسیاری کردم در کسب معرفت و یافتن حقایق و اصطلاحا در این صحرای بیکران علم بسیار دویدم اما با این حال علم من نسبت به حقایقی که وجود داشت ناچیز بود و با این همه تلاش انگار ذره ای از تمام حقیقت نفهمیدم هرچند که با دقت بسیار این تلاش رو کردم و تمام سعی ام رو کردم که خطایی رخ نده در انجام این کار اما با این حال باز هم به جایی نرسیدم...
بیت دوم هم همون مفهوم بیت اول رو داره منتهی با بیان متفاوت. میگه که هرچند در دل من هزار خورشید تابید و هزاران حقیقت رو بر من آشکار و روشن کرد اما نهایتا باز هم معرفتم در حد و اندازه ی یک ذره نشد...
مفهوم کلی این رباعی اینه که معرفتی که انسان کسب میکنه بسیار ناچیزه هرچند تلاش بسیار در این مر بکنه باز هم نتیجه تفاوتی نمیکنه.این نوع بینش به معنی تواضع تعارفی نیست بلکه حقیقته و انسان هیچ گاه در نظر شاعر حتی ذره ای از اقیانوس حقیقت رو درک نمیکنه و معرفتش بسیار ناچیزه و به صفر میل میکنه.
این بیان به شکل های مختلف در آثار دیگر بزرگان هم دیده شده که خوندنش خالی از لطف نیست:
سقراط: دانم که ندانم ... (I know that I know nothing)
ابن سینا: تا بدانجا رسید دانش من ، که بدانم هنوز نادانم...
خیام: هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز... معلومم شد که هیچ معلوم نشد...Saudade 19 یعنی این طور برداشت میشه ازش
عقل نامحدود انسان ناتوان از درک خیلی چیز ها
کمال عقل آن باشد در این راه که گوید نیستم از هیچ آگاهمیشه گفت یه حالت پارادوکس مانند هم داره دیگه
-
Saudade 19 یعنی این طور برداشت میشه ازش
عقل نامحدود انسان ناتوان از درک خیلی چیز ها
کمال عقل آن باشد در این راه که گوید نیستم از هیچ آگاهمیشه گفت یه حالت پارادوکس مانند هم داره دیگه
@ftm-montazeri
عقل محدود منظور دیگه؟ -
@ftm-montazeri
عقل محدود منظور دیگه؟Saudade 19 اع اره😅
عاقا منظورم عقل محدود امور نامحدود بود -
دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی نداست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافتعطار؛ مختارنامه
بادیه: صحرا، بیابان
شتافتن: دویدن
یک موی: کنایه از ناچیزی
شکافتن موی: کنایه از باریک بینی بسیار در کاری یا حل مسئله ای با دقت بسیار
ذره: نماد حقارت و ناچیزیبرداشت آزاد:
این رباعی منسوب به خیلی ها از جمله ابن سینا و ابوسعید ابوالخیر هم بود اما با تحقیقی که من کردم به این نتیجه رسیدم احتمالا عطار محتمل تر باشه برای سرودن این شعر.
شاعر در بیت اول میگه که با این که تلاش بسیاری کردم در کسب معرفت و یافتن حقایق و اصطلاحا در این صحرای بیکران علم بسیار دویدم اما با این حال علم من نسبت به حقایقی که وجود داشت ناچیز بود و با این همه تلاش انگار ذره ای از تمام حقیقت نفهمیدم هرچند که با دقت بسیار این تلاش رو کردم و تمام سعی ام رو کردم که خطایی رخ نده در انجام این کار اما با این حال باز هم به جایی نرسیدم...
بیت دوم هم همون مفهوم بیت اول رو داره منتهی با بیان متفاوت. میگه که هرچند در دل من هزار خورشید تابید و هزاران حقیقت رو بر من آشکار و روشن کرد اما نهایتا باز هم معرفتم در حد و اندازه ی یک ذره نشد...
مفهوم کلی این رباعی اینه که معرفتی که انسان کسب میکنه بسیار ناچیزه هرچند تلاش بسیار در این مر بکنه باز هم نتیجه تفاوتی نمیکنه.این نوع بینش به معنی تواضع تعارفی نیست بلکه حقیقته و انسان هیچ گاه در نظر شاعر حتی ذره ای از اقیانوس حقیقت رو درک نمیکنه و معرفتش بسیار ناچیزه و به صفر میل میکنه.
این بیان به شکل های مختلف در آثار دیگر بزرگان هم دیده شده که خوندنش خالی از لطف نیست:
سقراط: دانم که ندانم ... (I know that I know nothing)
ابن سینا: تا بدانجا رسید دانش من ، که بدانم هنوز نادانم...
خیام: هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز... معلومم شد که هیچ معلوم نشد...من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو
دوستان بنظرتون این بیت زیبا از غزلسرای مشهور، حسین منزوی، به چه مفهومی اشاره داره؟ -
من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو
دوستان بنظرتون این بیت زیبا از غزلسرای مشهور، حسین منزوی، به چه مفهومی اشاره داره؟Saudade 19 در مفاهیم ادبی به زبان ساده گفته است:
من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو
دوستان بنظرتون این بیت زیبا از غزلسرای مشهور، حسین منزوی، به چه مفهومی اشاره داره؟فکر میکنم برگرده به این موضوع که هر ذره عالم نشون دهنده خداست
به هرچی که نگاه کنی خدا رو ببینی -
Saudade 19 در مفاهیم ادبی به زبان ساده گفته است:
من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو
دوستان بنظرتون این بیت زیبا از غزلسرای مشهور، حسین منزوی، به چه مفهومی اشاره داره؟فکر میکنم برگرده به این موضوع که هر ذره عالم نشون دهنده خداست
به هرچی که نگاه کنی خدا رو ببینی@ftm-montazeri
احسنتم
اصطلاحا به این مفهوم میگن "وحدت وجود" -
سلام
اینجا قراره به تحلیل بیت های منتخب شاعران بپردازیم و اون معانی عمیق مدنظرشون رو به زبان ساده تر بررسی کنیم تا با مفاهیم ادبی بیشتر اخت بشیم و بهتر درکشون کنیم.
حتما میدونید که بحث قرابت پیوندی ناگسستنی با زبان فارسی و آرایه های ادبی داره و با قوی تر شدن تو این بحث میتونیم تو زمینه های دیگه هم آمادگی بالایی داشته باشیم.بنابراین خیلی مهمه که درک ادبی رو جدی بگیریم.
تاپیک قانون خاصی نداره فقط چیزی که با توجه به جو این جا بنظرم اومد بگم، اینه که وقتی فردی یه برداشت آزادی از شعر داره، این فقط یه برداشته و نه چیزی بیشتر...قرار نیست لزوما نظر شاعر رو تائید یا رد بکنه.بنابراین در صورتی که بیتی با دیدگاه های اعتقادی،اجتماعی،فرهنگی و... شما مطابقت کامل نداشت جبهه نگیرید. این تاپیک هدفی به جز افزایش فهم ادبی ما نداره.همین
بریم برای شروع...من دهان باز نکردم که نَرَنجی از من
مثلِ زخمی که لبش باز به لبخند نشد...فاضل نظری؛ مجموعه غزلِ "گریه های امپراطور"
برداشت آزاد:
زبان لازمه ی برقراری ارتباط بین آدم هاست.اما گاهی اوقات مفاهیمی وجود دارن که نمیشه با کلمات بیانشون کرد.نمیشه با واژه ها اون مفاهیم رو به یک نفر دیگه منتقل کرد.این مفاهیم به قدری عمیق هستن که کلمات قدرت تعریف اون هارو ندارن.مفاهیمی مثل "عشق"
پس چاره چیه؟
شمس تبریز یه راهکار برای این مشکل ارائه داده:
"چیزی که در سخن نمیگنجد فقط با سکــوت قابل فهم است"
بله، سکوت!
عشق از اون دسته مفاهیمی هست که منتقل کردنش با حرف میسر نیست بلکه راهش خاموشی هست. این خاموشی در شعر های مختلف شاعران بارها مورد بحث قرار گرفته.
برگردیم به شعر خودمون...شاعر میگه که دلیل این سکوت من در دوریِ تو ، این بود که از من آزرده نشی...چرا که من مثل زخمی بر بدن تو بودم که هرچه گشوده تر میشد تو رو بیشتر می رنجوند پس من ترجیح دادم که لبهامو بسته نگه دارم تا تو آزرده نشی...یک حسن تعلیل زیبا که علت "خاموشی معشوق" رو بیان کرده
پارادوکس جالبی هست این سکوت و عشق (: ... در عین حال که تقریبا همه شاعران سعی کردن در شعر خودشون از عشق حرف بزنن، نمیشه عشق رو با سخن گفتن بیان کرد... و همه ی این ها یکجورایی بیهوده گراییِ عامدانه هست...کاشکی عشق را زبان سخن...
کاشکی عشق را زبان سخن...
کاشکی عشق را زبان سخن...
کاشکی...
کاشکی میسّر بود...
(حسین صفا؛ مجموعه غزلِ "منجنیق")دوستان اگه شما هم نظری راجب این مفاهیم و اشعار دارین حتما با ما به اشتراک بگذارید.






