-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۴۰۰، ۶:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی تو خوش نباشد رو قصه دگر کن•مولانا جلال الدین•
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۴۰۰، ۶:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امیــــد ز هـــر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشـــهٔ بامی که پریــــدیم ، پریــدیم«وحشی بافقی»
-
نوشتهشده در ۳ اسفند ۱۴۰۰، ۲۳:۰۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
در هر شِکن زلـف گرهگیر تو دامیست
این سلسله یک حلـــقهٔ بیکار ندارد...|صائب|
-
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ما بود، دل آرام جهان شدپ ن:دوباره داره نزدیک میشه به اون تاریخ لعنتی
-
با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادار رقیبان، بی وفایی بیش از این؟
گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران
من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این؟
موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می زنی
با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟
زاهد دلسنگ را از گوشه ی محراب خود
ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟
پیش از این زنجیر صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بنده ی عشقم، رهایی بیش از این؟
سجاد سامانی
-
نوشتهشده در ۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۲:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من چه در وهم وجودم ، چه عدم، دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام، دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم، آدم، را!
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دلتنگم
| فاضل نظری | -
نوشتهشده در ۷ اسفند ۱۴۰۰، ۱۸:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتم تو ما را دیدهای وز حال ما پرسیدهای
پس چون ز ما رنجیدهای ما نیز هم بد نیستیمگفتی به از من در چِگِل صورت نبندد آب و گل
ای سُستمِهر سختدل ما نیز هم بد نیستیمسعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم... -
نوشتهشده در ۸ اسفند ۱۴۰۰، ۱۰:۵۶ آخرین ویرایش توسط Ansel انجام شده
_سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو...
میفرماید
+ای بی بَصر،
من میروم؟!
او میکشد قلاب را -
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
-
نوشتهشده در ۱۱ اسفند ۱۴۰۰، ۷:۵۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چرا دامن آلوده را حد زنم
که در خود شناسم که تر دامنم...؟سعدی
-
نوشتهشده در ۱۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۵۷ آخرین ویرایش توسط Fatemeh Babazadeh انجام شده
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشدمولانا
-
نوشتهشده در ۱۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط zeinab dehghani انجام شده
فریادِمـــرا گرچه سرانجام شنیدی
ای دوست! به دادِدلِ من دیر رسیدیاز یاد ببر قصه یِ ما را هم از امروز
درباره یِ ما هرچه شنیدی نشنیدیآرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم!
انگار نفهمیدی و انگار ندیدیای نِی چه کشیدی مگر از خلق که هر دم
ما آه کشیدیم، تو فریاد کشیدیگیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود!
خوش باش که یک چند در این راه دویدی|فاضلِ نظری|
-
نوشتهشده در ۱۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۳:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
-
اي عاشقــان اي عاشقـان پیمانه را گم كرده ام
دركنج ویران مــــانده ام ؛ خمخــــانه را گم كرده ام
هم در پی بالائیــــان ؛ هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام، هم خــانه را گم كرده ام
آهـــــم چو برافلاك شد، اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از این جا نیستم ؛ كاشـــــانه را گم كرده ام
درقالب این خاكیان، عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ؛ جانانه را گم كرده ام
از حبس دنیا خسته ام، چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ؛ سامانه را گم كرده ام
در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
میخواند با خود این غزل ؛ دیوانه را گم كرده ام
گـــر طالب راهی بیــــا ؛ ور در پـی آهی برو
این گفت و با خود می سرود، پروانه راگم كرده ام
. -
نوشتهشده در ۱۲ اسفند ۱۴۰۰، ۱۴:۰۸ آخرین ویرایش توسط Ansel انجام شده
خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست
که جان سپر نکنی پیش تیربارانش
عدیم را که تمنای بوستان باشد
ضرورت است تحمل ز بوستانبانش
وصال جان جهان یافتن حرامش باد
که التفات بود بر جهان و بر جانش
ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت
کمینه آن که بمیریم در بیابانش
اگر چه ناقص و نادانم این قدر دانم
که آبگینه من نیست مرد سندانش
ولیک با همه عیب احتمال یار عزیز
کنند چون نکنند احتمال هجرانش
گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا
جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش
حریف را که غم جان خویشتن باشد
هنوز لاف دروغ است عشق جانانش
حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای
سر صلاح توقع مدار و سامانش
گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق
نه ممکن است چو سعدی هزاردستانش
-
نوشتهشده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ۱۹:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
zeinab dehghani
-
نوشتهشده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ۱۹:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ذکرش به خیر
ساقی فرخنده فال من
@Saghi-Mortazavi
-
نوشتهشده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
جانا حدیث حسنت
در داستان نگنجد (:
parisa khany
-
نوشتهشده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ۱۹:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر شهاب ماند
@Narjes-Hashemi
-
نوشتهشده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ۱۹:۳۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
@Miss-Joker