-
وای دلم وای دلم ...عشق تو شد کار دلم ...دلم از عشق تو گیجه ...طفلی بیچاره دلم...
تورو دوس داره دلم ...تنهات نمیذاره دلم ...دیگه وابسته نمیشه آخرین باره دلم... -
نوشتهشده در ۹ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
%(#ffa8a8)[گر رسد از تو به گوشم که بمیر ای سعدی]
%(#ff7ba7)[تا لب گور به اعزاز و کرامت بروم]| سعدی |
-
تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منیمن آن سکوت شکسته در آسمان توام
و تو درآمد دنیا و آفتاب منیچقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منیبرای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منیروان در اوج خیالم چو رود می مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منینفس پس از گذرت از حساب می افتد
و تو دلیل نفس های بی حساب منیرها مکن غزلم را همیشه با من باش
که ختم خاطره انگیزه شعر ناب منی -
محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هوا خواه تو شد فر همایی دارداز عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارداشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی داردستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی داردنغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد -
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم. -
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهابه بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملهابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلهاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل هاهمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل هاحضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملهافکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد -
نوشتهشده در ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۱۴:۳۱ آخرین ویرایش توسط sandiiii انجام شده
دست های او
نمیگذاشت بغل کنم
غم را...♡
-
نوشتهشده در ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۱۵:۳۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
برای رها کردنت دیر است
تو ریشه کرده ای در من
مثل دانه ای
بر دلِ خاک
مثل کوهی بر بستر زمین
مثل ابری بر فراز آسمان
دیگر نمیتوانم رهایت کنم
حتی اگر
گوشه ای از قلبم
برای همیشه خالی بماند ... -
بارون نم نم اومدوو... رو قلب من غم اومدوو... من دیگه دخلم اومدوو...
ازت خبر نیست ...
خیلی چیزا بود که بگم... دردامو ریختم تو خودم... تنهام گذاشتی له شدم...
ازت خبر نیست ... -
همه زندگیم رفت از زندگیم... رو لبهام فقط آه و افسوس دارم...
اگه آخرین روزه پس واسه چی ...مث روز اول تورو دوست دارم... -
نوشتهشده در ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۱۸:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نه از رومم، نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در
بگشای
دلتنگم ... -
نوشتهشده در ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۲۲:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
از تو حرف میزنم
چنان نوبرانه میشوم
که %(#ff00ff)[بهـــار] هم
دهانش آب می افتد...| احمد شاملو
-
نوشتهشده در ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۸:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شده که جان بدهی ، جان ندهد
دل بدهی ، دل بکند ؟ ( : -
نوشتهشده در ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۸:۴۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
غرق خون بود
و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین
و به خوابش کردم... -
نوشتهشده در ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۸:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دی میشد
و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه
در این عهد وفا نیست -
گفتمش نقاش را نقشی ز کرمانشاه بکش...
نقش شیری روی قلب نقشه ی ایران کشید...
گفتمش اگر که دراین نقشه کرمانشاه نبود!!!
باقلم یک جنگل تاریک و بی سلطان کشید...
گفتمش این شیرغران چندسال دارد بگو...
روی کاغذ باابهت نقش طاقبستان کشید...
گفتم ای نقاش نقشی هم بکش از مردمش...
نقش نقشی، شامی وشهرام و جاویدان کشید...
گفتمش شیرین و فرهاد!نقش انها پس چ شد؟!
عشقشان دشوار و مرگ از عشق را اسان کشید...
رو به او گفتم چه فرقی بادگر شهرها کند...
کم کمک عکس عقابی بین گنجشکان کشید...
گفتمش در دفترم عکس رخ جانان بکش...
باقلم جوهر زرین ، نام کرماشان کشید.#همه جا ایران سرای من است
-
نوشتهشده در ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۱۶:۵۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به خواب نیز نمیبینمش
چه جای وصال...
| حافظ |
-
نوشتهشده در ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۱۷:۱۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
%(red)[دلبران] مهر نمایند
و وفا نیز کنند
%(red)[دل بر آن] مهر چه بندی
که جفا نیز کنند ...