-
نوشتهشده در ۱۱ فروردین ۱۳۹۹، ۱۹:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم ازدل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است -
نوشتهشده در ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ۱۸:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
زین همرهان سست عنصر دلم گرفت_
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست... -
نوشتهشده در ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ۲۱:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
با خاطرههای تو
که سرسبزیِ محضی
هر روز برای منِ دیوانه
بهار است... -
نوشتهشده در ۱۶ فروردین ۱۳۹۹، ۱۵:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کسی سوال میکند
بخاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی
تو را بهانه میکنمنیما یوشیج
-
نوشتهشده در ۱۶ فروردین ۱۳۹۹، ۱۶:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۶ فروردین ۱۳۹۹، ۱۹:۰۷ آخرین ویرایش توسط dlrm انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۸ فروردین ۱۳۹۹، ۲۰:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۷:۳۹ آخرین ویرایش توسط آمـاج انجام شده
الا ای نو گل رعنا
که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی
همایون، سرو آزادیکمان ابرو ترا صیدم
که در صیادی استادی
چه شور انگیز پیکر ها
نگارد کلک مشکینتالا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی به افسون کدامین شعر در دام من افتادی؟!....
شهریار
-
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۱۴:۲۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۲۱:۰۷ آخرین ویرایش توسط sheyda.fkh انجام شده
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکستدیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکستآن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکستفرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست- و دلی که شکست : )
- و دلی که شکست : )
-
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۲۱:۲۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
یک سحـر با مایی،
یک بغل تنهــایی،
یک نــوا خندانی!
هیــچ خود میدانی؟
تـو خودِ %(#ff0fff)[شیــــدایی] !
@sheyda-fkh
-
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۲۱:۳۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گاه می خندم ز %(#ff0000)[شـادی]
گاه می گریم ز %(#0900ff)[درد]
نیست تدبیری
به جز دوری ز نزدیکی مرا
من که از نزدیکی بسیـــار دورافتاده ام -
نوشتهشده در ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ۲۱:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد ؟؟!!
-
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۳:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۷:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
همان آتش که در حلاج افتاد
همان افتاده در جانم من امشب -
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۸:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید
-
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۱۱:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۱۱:۲۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۱۱:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده