-
نوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۴:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چه کوتاه است شبهای وصال دلبران؛یارب!
خدا از عمر ما بر عمر این #شب ها بیفزاید#صائب_تبریزی
-
نوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۵:۰۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
در شبِ کوچک من ،
دلهرهی ویرانیست ...!
گوش کن ...
وزش ظلمت را می شنوی؟فروغ فرخزاد
-
نوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۹:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بیا ای مادر عشرت به خانه
که جان را فرش مادر میتوان کرد.مولانا
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۶:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
توبه بر لب ،
سبحه بر کف ،
دل پُر از شوقِ گناه
معصیت را خنده می آید زِ اِستغفارِ ما ...
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۶:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نازک آرای تنِ ساق گلی
که به جانَش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به بَرَم می شکند...
غمِ این خفته ی چند
خواب در چشم تَرَم می شکند...#نیما_یوشیج
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۶:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
او رفت ولی
انتظارش باقیستپشت قدمش
عبور اشکم جاریستای کاش بداند
که پس از او عمریدر خلوت من
همیشه جایش خالیست -
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۲۰:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار توییبهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار توییدلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار توییشهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است
ستارهای که بخندد به شام تار توییجهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار توییدلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار توییسیمین بهبهانی
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۲۱:۳۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب رامحو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب رابی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب رابایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب راحتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب راای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب راقیصر امین پور
-
نوشتهشده در ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۷:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نمی دانم چرا ، اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی ، گاهی به حال ِ خویش می گریم ...
#فاضل _ نظری -
نوشتهشده در ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۷:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا //////////////////////////// مهر یک" بی کفن" انداخت میان دل ما
-
نوشتهشده در ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
یعنی گلی که بر سر شاخه ببویمت؟
یا آن شراب نابی و باید بنوشمت؟
اصلاً چه حرفهای مفت که در شعر می زنند!باید تو را بغل نموده و محکم ببوسمت!
-
نوشتهشده در ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۵:۵۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سحر دیدم ز لب پنجره خورشید تابید
مشرق بود اونجا و دلدارم میتابید
روی چون مه ش با نور خورشیدیش
عشق را جوشش آرد گرمی لب هایش -
نوشتهشده در ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۴:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای آنکه طبیب درد مایی،
این درد ز حد رفت؛
چه میفرمایی؟؟#مولانا
-
نوشتهشده در ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۷:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هرچه آید به سرم باز بگویم گذردوای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد !
-
نوشتهشده در ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۲۰:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مرا خیال تو بی خیال عالم کرد ......
-
نوشتهشده در ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۲۰:۴۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
زندگی همین حالاست...
-
نوشتهشده در ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۹:۲۷ آخرین ویرایش توسط alisoltany انجام شده
یوسف،
به این رها شدن از چاه دل مبند،
اینبار میبرند ک زندانی ات کنند،
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست،
از آن نقطه ای بترس ک شیطانی ات کنند، -
نوشتهشده در ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۶:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.فریدون مشیری
-
-درداگرسینه شکافدنفسی بانگ مزن....
-دردخودرا به دل چاه مگو
-استخوان تو اگر آب کندآتش غم...
-آب شو آه مگوو.... -
نوشتهشده در ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۹:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به کسانی که پشت سر شما حرف میزنند ، بی اعتنا باشید
آنها به همانجا تعلق دارند
یعنی دقیقا پشت سر شما