-
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای روی خوب تو سبب زندگانیام
یک روزه وصل تو طرب جاودانیامجز با جمال تو نبود شادمانیام
جز با وصال تو نبود کامرانیامبییاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانیامدردی نهانیست مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانیام -
به نام خدائی که هستی را با مرگ، دوستی را یک رنگ
زندگی را با رنگ، عشق را رنگارنگ، رنگین کمان را هفت رنگ
شاپرک را صد رنگ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . . -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند استبه یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزه تو خرسند استفتور غمزه تو خون من بخواهد ریخت
بدین صفت که در ابرو گره درافکند استیکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صدهزار چو من دلشده در آن بند استمبر ز من، که رگ جان من بریده شود
بیا، که با تو مرا صدهزار پیوند استمرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست
از آن چه سود که لعل تو سر به سر قند است؟کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست
شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟ -
در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بودو نمیدانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بودو نمیدانستیم
رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار
همه ی تقدیر خدا بودو نمیدانستیم . . .
-
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تا کی در انتظار گذاری به زاریام
باز آی بعد از این همه چشم انتظاریام.......... -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شرمم کشد که بیتو نفس میکشم هنوز
تا زندهام بس است همین شرمساریام... -
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی...
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی -
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی...
که هم نادیده می دانی و هم ننوشته می خوانی -
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست... -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
....آیا اجازه میدهی در قلب پاکت
مانند گنجشکی بسازم آشیانه؟یک لحظه بنشین تا که این شاعر بگیرد
الهامی از این چشمهای شاعرانه...... -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببرمرا به حیطه محض حریق دعوت کن
به لحظه لحظه پیش از شروع خاکستربه آستانه برخورد ناگهان دو چشم
به لحظههای پس از صاعقه، پس از تندربه شبنشینی شبنم، به جشنواره اشک
به میهمانی پر چشم و گونه تر............. -
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم … -
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۳:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
باید غبار صحن تو را طوطیا کنند
« آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق
خیل ملائکند رضا یا رضا کنند
بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد
ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند
«هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است
حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند
هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت
او را به درد کرببلا مبتلا کنند
دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط
با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند
از آن حریم قدسی ات آقای مهربان
«آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»
-
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۳:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
-
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۳:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حالا که رفتنی شده ای !
باشد قبول لااقل این نکته را بدان
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود
نا مهربان ............. -
دوست دارم با شما باشم، اجازه میدهی؟
تو رئوفی من گدا باشم، اجازه میدهی؟
شامل لطف رضا باشم، اجازه میدهی؟
با تو یک شب کربلا باشم، اجازه میدهی؟زائرت هرکس شود، ختمبهخیرش میکنی
پاش بیفتد اگر، حر را زهیرش میکنی -
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﻭﺭﻕ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮎ ﺑﻮﺩ
ﻧﻘﺶ ﺩﻭﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻓﺖﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺗﺮ ﺷﺪﻡ
ﺁﺷﻮﺏ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﮔﺮﻓﺖﻓﺮﯾﺎﺩ ﻫﺎﯼ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺷﮑﺴﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺳﺮﮐﺶ ِ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭘﺎگرفت -
نوشتهشده در ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۳:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به مجــــــــنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیــــــــــــــــــــلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است
به هر جزئی زحسن او قصـــــــــــوری است
ز حرف عیب جو مجــــــــــنون برآشفت
در آن آشــفتگی خنـــــــــــدان شد و گفت
:اگر در دیده ی مجـــــــــــــنون نشینی
به غیر از خوبی لیــــــــــــــــــــلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشـــــمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجــــــــــــــنون جلوه ناز
تو چشــم و او نگاه نـــــــــــــــــــــاوک انداز
تو مو بینی و مجــــــــــــنون پیچش مو
تو ابـــــــــرو، او اشـــــارت هــای ابـــــــــرو
دل مجــــــنون زشکّر خنده، خون است
تو لــب می بینی و دنــدان که چون اوست
کسی کاو را تو لیـــــــــلی کرده ای نام
نه آن لیــــــــــــلی است کز من برده آرام
اگر می بود لیــــــــــــــــلی بد نمی بود
تــــرا رد کــــــــــــــردن او حـــــــد نمی بود...........
-
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیستروی تو مگر آینه لطف الهیست
حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست