-
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مُردم ! چقدر فاصله ؟ آخر نمی شود ...
یک عمر صبر کردم و دیگر نمی شودحسی که سال ها به تو ابراز کرده ام
زیر سوال رفته و باور نمی شودهر شب اگر چه دسته گلی آب می دهی !
بی فایده ست ! عشق تناور نمی شودای سوژه تمام غزل های قبل ازین
بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی شودافتاده ام درست تهِ چال گونه ات
پایِ دلم شکسته و بهتر نمی شودنابرده رنج ، گنج ، میسّر اگر شود ...
با تارِ مویی از تو برابر نمی شودمصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده
بی تو ولی ... به شعر قسم ... سر نمی شود ...- امید صباغ نو -
-
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۱۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
.
بی ڪسی،
دلهـــاے
غمڪَیـن
را ڪنـــد
غمخوار همغــــم، دݪ ما را
نوازش ڪرد و
دݪ غم را نواخــٺ#صائب_تبریزے
-
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به هوا مکش چو سحر علم به حیا فسون هوس مدم
عدمی عدم عدمی عدم ز عدم چه پردهدری عبث
بیدل -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار
-
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
کس مانع جولان نیست اما چه توانکردن
چون آبله معذورند دامن به ته پاهااز خاک تو تاگردیست موضوع پرافشانی
در خواب عدم باقیست هذیان من و ماها
بیدل -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۱۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آتشی نیستکه آخر نشود خاکستر
پی انجام نمیگیری از آغاز چرا... -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرا
مینمایی چشم حق بین را ره باطل چرامرغ لاهوتی چه محبوس طبایع ماندهای
شاهباز قدسی و بر جیفهای مایل چرابحرتوفان جوشی وپرواز شوخی موجتست
ماندهایافسرده ولبخشک چونساحل چرا
... -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تاکی دماغت خونکند تعمیر بنیاد جسد
طفلیگذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی
به پستی متهم هرگز نمیداند زمین خود را -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۲۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نمیدزددکس از لذاتکاهش آفرین خود را
فرو خوردهست شمع اینجا بهذوق انگبین خود را -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۲۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چند، چونگرداب بودن سر به جیب پیچ وثاب
میتوان چونموج دامن چید و زین دریاگذشت -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بسکه واماندیم نقش پای ما از ماگذشت...
-
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۳:۳۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شوهم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۱۵:۳۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
زان مطرب بلندنوا در ترانه ام
چون نی نمی زنم نفسی بر هوای خویش
زان ساقی خودم که نیابم درین جهان
مردی سزای باده مردآزمای خویش
چون نیست هیچ کس که به فریاد من رسد
خود رقص می کنم چو سپند از نوای خویش
صائب من آن بلند نوایم که می زنم
دربرگریز جوش بهار از نوای خویش
#صائب تبریزی -
دانش آموزان آلاءنوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۲۱:۱۸ آخرین ویرایش توسط saraa.66 انجام شده
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود دوستش ازنامزدش دلبرده
مثل یک افسرتحقیق شرافتمندی که به پرونده جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسربچه که درجای شلوغ بین دعوای پدر مادرخود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مُهرِطلاق که پرازچشمِ بد وتهمتِ مردم شده است!
خسته مثل پدری که پسرمعتادش غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسرش،پیشِ زنش،برسرِاو داد زده!
خسته ام مثل زنی حامله که درماه نهم دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشترازپیرزنی تنها که عید باشد...نوه اش سمت اتاقش نرود!
خسته ام!کاش کسی حال مرا میفهمید غیرازاین بغض که درراهِ گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس ازقطع امید در پی معجزه ای..راهی مشهد شده است! -
نوشتهشده در ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۲۱:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین باداdlrm
عیدتون مبارک -
نوشتهشده در ۱ فروردین ۱۳۹۸، ۰:۵۹ آخرین ویرایش توسط dlrm انجام شده
%(#000000)[دلتنگی ،خوشه انگور سیاه است]
%(#000000)[لگدکوبش کن]
%(#000000)[لگدکوبش کن]
%(#000000)[بگذار ساعتی سربسته بماند]
%(#7e47a1)[مستت می کند اندوه...]((شمس لنگرودی))
-
بسا دهقان که صد خرمن بکارد
ز صد خرمن یکی را برندارد -
نیست از عاشق کسی دیوانهتر
عقل از سودای او کورست و کر -
نوشتهشده در ۲ فروردین ۱۳۹۸، ۱:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
%(#64d1a7)[نفسم شعر و تنم شعر و روانم شعر است]
%(#458a6f)[من اگر شعر نباشد بخدا میمیرم... : )]"مجتبی سپید"