-
دوستان عیب و هنر ازیکدگر پنهانکنند
دیدهها باز است اما بر حیا پوشیدهاند
بیدل -
حال میپندارم و ماضی است استقبال من
در نظر میآیم امروزی که دوشم دیدهاند -
پشه با شب زندهداری خون مردم میخورد
زینهار از زاهد شب زندهدار اندیشه کن
«صا..» -
نوشتهشده در ۶ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آسایش دو گیتی
تفسیر این دو حرف است
با دوستان %(red)[مروت] با دشمنان %(green)[مدارا]... -
رازِخود با یارِخود چندان که بتوانی مگو
یار را یاری بود،از یارِ یار اندیشه کن -
این پست پاک شده!
-
نوشتهشده در ۶ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۳۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چون مرا میکشی از چهره برانداز نقاب
تا خلایق همه دانند که بیتقصیرم| فروغی بسطامی |
-
نوشتهشده در ۶ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۴۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مهر روی تو نه درخورد من مسکین بود
چه کند بنده چو تقدیر خداند این بود -
خری با صاحب خود گفت در راه
که ای بی رحم بی انصاف بد خواهمرا تا چند زیر بار داری؟
مرا تا چند با جان کار داریخدا مرگت دهد تا شاد گردم
ز بند محنتت آزاد گردمجوابش داد:کای حیوان دربند
چرا از مرگ من هستی تو خرسند؟علاجی کن که دیگر خر نباشی
کشیدن بار را در خور نباشیواگر نه تا تو خر هستی,بناچار
چه من چه دیگری از تو کشد کار -
خری با صاحب خود گفت در راه
که ای بی رحم بی انصاف بد خواهمرا تا چند زیر بار داری؟
مرا تا چند با جان کار داریخدا مرگت دهد تا شاد گردم
ز بند محنتت آزاد گردمجوابش داد:کای حیوان دربند
چرا از مرگ من هستی تو خرسند؟علاجی کن که دیگر خر نباشی
کشیدن بار را در خور نباشیواگر نه تا تو خر هستی,بناچار
چه من چه دیگری از تو کشد کارنوشتهشده در ۶ دی ۱۳۹۸، ۲۰:۵۹ آخرین ویرایش توسط ms96sad96 انجام شده@hot_ice در
شعردانه
گفته است:
خری با صاحب خود گفت در راه
که ای بی رحم بی انصاف بد خواهمرا تا چند زیر بار داری؟
مرا تا چند با جان کار داریخدا مرگت دهد تا شاد گردم
ز بند محنتت آزاد گردمجوابش داد:کای حیوان دربند
چرا از مرگ من هستی تو خرسند؟علاجی کن که دیگر خر نباشی
کشیدن بار را در خور نباشیواگر نه تا تو خر هستی,بناچار
چه من چه دیگری از تو کشد کارروزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنممولانا
-
نوشتهشده در ۶ دی ۱۳۹۸، ۲۲:۲۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
از ظن خویش هر كس، از ما فسانهها گفت
.
فارغ از این و آنیم،ما را تو میشناسی -
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
درقضاوت همه حق را ب تو دادند ولی
نکته اینجاست ک من راز نگهدارترم. -
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گر تنها شدم غم نیست!
خاطر جمع باش ای دل.
که گر با دیگران بیگانه ام
با خویش مانوسم. -
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تومرا دوست نداری ب خودم مربوط است
دیگر این شهر چرا پشت سرم می خندد؟ -
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۰:۵۴ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من پریشان تراز انم ک تو می پنداری
شده ایا ته یک شعر ترک برداری؟ -
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
میروم خسته و افسـرده و زار
سـوی منزلگــه ویرانه خویش
به خـدا می برم از شهـــر شما
دل شوریــده و دیوانــه خویش
می برم تا که در ان نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گنـاه
شستشویش دهم از لکه عشــق
زین همـــه خواهش بیجا وتباه
می برم تا زتو دورش ســـازم
زتو ،ای جلــــوه امید محــــال
می برم زنـــده بگورش سازم
تا از این پس نکنــد یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن
از تو ، ای چشمه جوشان گناه
شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من
بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم
دست عشق آمد و از شاخـم چید
شعلــه آه شد م ، صــد افسوس
که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد
عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست
میروم، خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امیـــــد عبث بی حاصــــل...
-
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۰۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی " دوستت دارم "
دلت را می بویند ...
روزگار غریبی است نازنین
وعشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.....
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن
خطر مکن
-
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
-
نوشتهشده در ۷ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
به خاک پای تو گفتم که تا تو دوست گرفتم
ز دوستان مجازی چو دشمنان برمیدم| سعدی |