-
گيسوی شب ،
در حياطِ خانه پريشان بود
و من
در حوض بیقراریها
ماه را ديدم
كه چگونه دلتنگی در استخوانش
حل میشد ...!
19.35 -
نوشتهشده در ۱۸ مرداد ۱۴۰۳، ۲۰:۳۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
لذت وَصل نداند مگر آن سوختهای
که پَس از دوری بسیآر به یاری برسد- امیر خسرو دهلوی
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۱۹ مرداد ۱۴۰۳، ۱۵:۲۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خروشی برآمد ز ایران به زار
که گیتی نخواهیم بیشهریارهمه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریمابوالقاسم فردوسی
-
نوشتهشده در ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ۱۷:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور چرا امتحان دهم؟- فاضل نظری
-
نوشتهشده در ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ۵:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نیمی از عمر هدر رفت و در این شهر هنوز
به تلف کردن آن نیم دگر مشغولیم... -
-
-
خندههای عیش ما جز خودفراموشی نبود..
-
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمدقدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمدمژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمدگریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمدمرغ دل باز هوادار کمان ابروییست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمدساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمدرسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمدچون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد -
ز شاهی تا گدایی یک وجب نیست
اگر شاھی گدا گردد عجب نیستاگر شه یا گدا یا ھر چه ھستی
به هر حالت که ھستی بی سبب نیستاگر مَردی به مردی زندگی کن
سرافرازی از این فرخندگی کنمشو ھرگز غلام و بندہ زر
به درگاہ خدایت بندگی کن -
اندر دل من، درون و بیرون همه او است
اندر تن من، جان و رگ و خون همه اوستاینجای چگونه کفر و ایمان گنجد؟!
بیچون باشد وجود من، چون همه اوست«مولانا»
-
یا رَب نظرۍ بر مَنِ سَرگردان کن
لطفۍ به مَن دِلشده حِـیران کن
با مَن مَکن آنچه من سزاۍ آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن -
سبزند آرزوها، در برگهایِ زردم.
-
به چشمانش گوش میداد
صدای سکوت را میشنید
صدایی مملو از غصه هایش
حال آن که او ایستاده میخندید
ح.ص
-
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۴۰۳، ۱۶:۰۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چه برانی چه بخواهی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه
مرا نیست پناهی.خواجهعبداللهانصاری️
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۴۰۳، ۱۶:۰۶ آخرین ویرایش توسط Hamid.s انجام شده
تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی
۱۹:۳۵
-
نوشتهشده در ۲۸ مرداد ۱۴۰۳، ۱۶:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
بر سر در بازارچهی عمر نوشتهست
اینجا خبری نیست، اگر هست هیاهوستفاضل_نظری
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۳:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۳۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۳:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱ شهریور ۱۴۰۳، ۸:۱۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است
غمِ این کار نشاطِ دلِ غمگینِ من است
دیدنِ رویِ تو را دیدهٔ جان بین باید
وین کجا مرتبهٔ چشمِ جهان بینِ من است؟
یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر
از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است
تا مرا عشقِ تو تعلیمِ سخن گفتن کرد
خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است
واعظِ شَحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگهِ سلطان، دلِ مسکینِ من است
یا رب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست؟
که مغیلانِ طریقش گل و نسرینِ من است
حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
- حافظ