هرچی تو دلته بریز بیرون 5
-
@سجاد-ذوالفقاری
خب دریت ترش می کنم
بهسمت پیتر قدم بر می داشتم
که ناگهان ذهنم متوقف شد و دیور توان حرکت نداشتمچشمانم سیاه شد. و با سر زمین خوردم و ناگهان خود را میان همون کابوس دیدم
با این تفاوت که عکس در دستم بود....
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده@jahad-128 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
خب دریت ترش می کنم
بهسمت پیتر قدم بر می داشتم
که ناگهان ذهنم متوقف شد و دیور توان حرکت نداشتمچشمانم سیاه شد. و با سر زمین خوردم و ناگهان خود را میان همون کابوس دیدم
با این تفاوت که عکس در دستم بود....
دوباره همون هیولای سیاه
نزدیک و نزدیک تر میشد
میترسیدم
ولی انگار که میشناختمش -
_MILAD_ عاها همون اسکرین و اینا
خوبه حوصل عذرخاهی ندارمنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۶ آخرین ویرایش توسط انجام شدهTragic Girl
/: نه بابا به چیا فکر میکنید شما
-
@حمید-صباحی خوبم تو چخبرر
شما الان نوبتونه ادامه بدید
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هوف…
همیشه همین بوده -
Tragic Girl
/: نه بابا به چیا فکر میکنید شما
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده_MILAD_ ن خب اینک کسی از من ناراحت باشه
خوشم نمیاد
باید از دلش در ارود -
_MILAD_ ن سجاد گف فاطمه ادامه بده بعد خودش بعد من
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شدهMichael Vey
من فاطمه نمیبینم اینجا فاطمه کیه
-
_MILAD_ ن خب اینک کسی از من ناراحت باشه
خوشم نمیاد
باید از دلش در ارودنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شدهTragic Girl من ناراحتم
-
Michael Vey
من فاطمه نمیبینم اینجا فاطمه کیه
_MILAD_ در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
Michael Vey
من فاطمه نمیبینم اینجا فاطمه کیه
@jahad-128
-
@حمید-صباحی خوبم تو چخبرر
Michael Vey
الحمدالله بد نیستم -
Tragic Girl من ناراحتم
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده_MILAD_ اصل کار حرف اوله
-
Michael Vey
من فاطمه نمیبینم اینجا فاطمه کیه
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@jahad-128
آهان شمایی
-
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@F-Seif-0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
هوف…
همیشه همین بودهاصن بعد هر سربالایی سرازیری در کار نبود
از اول همش درد همش خواب بدو درد مارو از خواب پروند -
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
Michael Vey
بنویس داستانتو دیوونه شدم
-
@F-Seif-0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
هوف…
همیشه همین بودهاصن بعد هر سربالایی سرازیری در کار نبود
از اول همش درد همش خواب بدو درد مارو از خواب پروندنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده@سجاد-ذوالفقاری اره اره…
️
-
@jahad-128 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری
خب دریت ترش می کنم
بهسمت پیتر قدم بر می داشتم
که ناگهان ذهنم متوقف شد و دیور توان حرکت نداشتمچشمانم سیاه شد. و با سر زمین خوردم و ناگهان خود را میان همون کابوس دیدم
با این تفاوت که عکس در دستم بود....
دوباره همون هیولای سیاه
نزدیک و نزدیک تر میشد
میترسیدم
ولی انگار که میشناختمشنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط Michael Vey انجام شده@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود- با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
-
شاید دل من عروسکی از چوب است....
مثل قصه پینوکیو محبوب است...
چه دماغی دارد این بیچاره!
از بس که نوشت حال من خوب است..... -
نوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
@F-Seif-0 در هرچی تو دلته بریز بیرون 5 گفته است:
@سجاد-ذوالفقاری اره اره…
️
زهر مار و اره :|
انرژی مثبتات کو؟ -
Michael Vey
الحمدالله بد نیستمنوشتهشده در ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۱۳:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده@حمید-صباحی گوود
-
@سجاد-ذوالفقاری یهو دلم هری ریخت.. با دستای لرزون ب عکس نگاه کردم و ...
هیولا -که تهچهره شبیه بچگی من بود- با لبخند ژکوند نزدیکم اومد و تو گوشم زمزمه کرد:
+چطوری جون دل؟
عالیییی