-
نوشتهشده در ۱۶ بهمن ۱۳۹۹، ۸:۵۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نیست در دیده ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را#صائب_تبریزی
-
نوشتهشده در ۱۶ بهمن ۱۳۹۹، ۱۶:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین دادوان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین دادمن همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین دادگنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این دادخوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین دادبعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داددر کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد -
نوشتهشده در ۱۷ بهمن ۱۳۹۹، ۱۴:۰۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارشحافظ
-
نوشتهشده در ۱۷ بهمن ۱۳۹۹، ۱۴:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ای که دیدار تو رویای شب تار من است
یک نگاه تو طبیب دل بیمار من است
گر به دادم نرسی می روم از دست، بیا
نامت آرامش این قلب گرفتار من است
دانم ای دوست که بی ارزشم و بی قیمت
ولی آخر چه کسی جز تو خریدار من است
ای عزیزِ همه عالم تو خودت می دانی
کوله باری ز گنه تحفۀ بازار من است
بگذری گر شبی از گوشۀ سجاده من
بنگری آهِ جگر سوز فقط یار من است
کاش آید سحری که تو لیاقت بدهی
بعد یک عمر دگر نوبت دیدار من است
...
#قاسم نعمتی -
نوشتهشده در ۱۷ بهمن ۱۳۹۹، ۱۹:۵۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
صبح امروز کسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی ...
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ...
تن من گر تنهاست...
دل من با دلهاست...
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم...
یادشان دردل من ...
قلبشان منزل من…...
صافى آب مرا يادتو انداخت...رفيق...
تو دلت سبز...
لبت سرخ...
چراغت روشن...
چرخ روزيت هميشه چرخان...
نفست داغ...
تنت گرم...
دعايت با من...
"سهراب سپهري"
@Saghi-Mortazavi بیا این حس و حال خوب تقدیم ب تو -
نوشتهشده در ۱۸ بهمن ۱۳۹۹، ۶:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
-
نوشتهشده در ۱۸ بهمن ۱۳۹۹، ۷:۵۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
ﻭﺍﻧﮑﺲ ڪہ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﻨﺪ،
ﯾﺎﺭ ﺗﻮ ﺍﻭﺳﺖ ...
• ﻣﻮﻻنا -
نوشتهشده در ۱۸ بهمن ۱۳۹۹، ۱۸:۲۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
سال ها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
-
نوشتهشده در ۱۸ بهمن ۱۳۹۹، ۱۸:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریمشهید عبدی
-
نوشتهشده در ۲۰ بهمن ۱۳۹۹، ۷:۴۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم#حافظ
-
نوشتهشده در ۲۰ بهمن ۱۳۹۹، ۷:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
تا لبت گفته به من سر سخندانی را
کرده سلطان سخن سنج قبول سخنم#فروغی بسطامی
-
نوشتهشده در ۲۰ بهمن ۱۳۹۹، ۲۳:۴۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گناه از من نباشد گر کسی دردم نمیداند
که در این شهر خواب آلود چون افسانه میگردم:)♧ -
نوشتهشده در ۲۲ بهمن ۱۳۹۹، ۳:۲۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خداهست در اندیشه ی ما
-
نوشتهشده در ۲۲ بهمن ۱۳۹۹، ۷:۴۸ آخرین ویرایش توسط Saghia انجام شده
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی،که توئی
مولانا -
نوشتهشده در ۲۲ بهمن ۱۳۹۹، ۱۵:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
️
• شهریار -
نوشتهشده در ۲۳ بهمن ۱۳۹۹، ۳:۵۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
جوهری از عشق تو روی دلم ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد
°°پروین اعتصامی°°
-
نوشتهشده در ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۶:۵۰ آخرین ویرایش توسط Saghia انجام شده
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماندزندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.️سهراب سپهری
️
️
zeinab dehghani
-
نوشتهشده در ۲۴ بهمن ۱۳۹۹، ۱۳:۴۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
مختصر گویم به هر کاری که هست
کور بینا بهتر از بینای کور#قاآنی
-
نوشتهشده در ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۷:۱۱ آخرین ویرایش توسط انجام شده
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود#حسین منزوی
-
نوشتهشده در ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ۲۳:۳۸ آخرین ویرایش توسط Saghia انجام شده
چون که اسرارت، نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود ....#مولانا