-
Ainoor می رسد روزی که بی هم میشویم
یک به یک از جمع هم کم میشویمنوشتهشده در ۲ خرداد ۱۴۰۲، ۱۵:۰۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی -
نوشتهشده در ۲ خرداد ۱۴۰۲، ۱۵:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شده
Ainoor
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم -
Ainoor
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز همنوشتهشده در ۲ خرداد ۱۴۰۲، ۱۵:۱۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
من آن دردم که درمانم شده غم
من آن عشقم که پایانم شده غم -
نوشتهشده در ۶ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
Ainoor
می رســد روزے که من...!
خویـش را در جســتجوی خویـش پیدا می کنم!
می رســد روزے که من...!
نقــش خود را عـالـے و بــے نقـص ایفا می کنم! -
Ainoor
می رســد روزے که من...!
خویـش را در جســتجوی خویـش پیدا می کنم!
می رســد روزے که من...!
نقــش خود را عـالـے و بــے نقـص ایفا می کنم!نوشتهشده در ۶ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم -
نوشتهشده در ۷ خرداد ۱۴۰۲، ۱۷:۳۲ آخرین ویرایش توسط بابونــــه انجام شده
Ainoor
می رود عمر!!!
ولی خنده به لب باید زیست.... -
Ainoor
می رســد روزے که من...!
خویـش را در جســتجوی خویـش پیدا می کنم!
می رســد روزے که من...!
نقــش خود را عـالـے و بــے نقـص ایفا می کنم!@Matrix ملکا ذکر تو گویند که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی -
@Matrix ملکا ذکر تو گویند که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایینوشتهشده در ۷ خرداد ۱۴۰۲، ۱۹:۱۶ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAlireza Mousavi
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم -
Alireza Mousavi
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستمAinoor محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت گردن است افسار نیست -
Ainoor محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت گردن است افسار نیستنوشتهشده در ۷ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۰۸ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAlireza Mousavi
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه -
Alireza Mousavi
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نهAinoor حال عاشق میبرد هوش دل فرزانه را
دزد دانا میکُشد اول چراغ خانه را -
Ainoor حال عاشق میبرد هوش دل فرزانه را
دزد دانا میکُشد اول چراغ خانه رانوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۰۱ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAlireza Mousavi
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را -
Alireza Mousavi
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا رانوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۰۲ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAinoor
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
در شب ظلمانی ام ماه نشانم بده -
Ainoor
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
در شب ظلمانی ام ماه نشانم بدهنوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۰۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
هر دم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد(نمیدونم درسته یا نه!)
-
نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۰۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
Ainoor
در اين درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه
ز امروزت مشو غره که از فردا نه اي آگه(فکر می کنم درسته،نباشه هم تو خلقش کردی)
-
Ainoor
در اين درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه
ز امروزت مشو غره که از فردا نه اي آگه(فکر می کنم درسته،نباشه هم تو خلقش کردی)
نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۱۵ آخرین ویرایش توسط Ainoor انجام شده@Matrix
هر که شد بیمار درد عشق بهبودی نیافت
ای که درمان دردمی دل به سویت راه نیافت(اولا که مغزم رگ به رگشد از شعرت
دوما نظرت رو بسی پسندیدممم)
-
@Matrix
هر که شد بیمار درد عشق بهبودی نیافت
ای که درمان دردمی دل به سویت راه نیافت(اولا که مغزم رگ به رگشد از شعرت
دوما نظرت رو بسی پسندیدممم)
نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۱۸ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAinoor
تمام عمر بستیم و شکستیم....
بجز بار پشیمانی نبستیم....
(رگ به رگ کننده نزدیک نشوید....) -
Ainoor
تمام عمر بستیم و شکستیم....
بجز بار پشیمانی نبستیم....
(رگ به رگ کننده نزدیک نشوید....)نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۲۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد(خوشماومد
)
-
@Matrix
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد(خوشماومد
)
نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۲۱ آخرین ویرایش توسط انجام شدهAinoor دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی.... -
Ainoor دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی....نوشتهشده در ۸ خرداد ۱۴۰۲، ۲۰:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده@Matrix
یوسف گم گشته باز نیامد به کنعان حافظا
مردم کنعان کو به کوی دنبال او