-
نوشتهشده در ۵ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۲۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم!
امید روشنایی گرچه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل برمیافشانم:)- فریدون مشیری
-
نوشتهشده در ۵ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۳۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من میبینم
همه خوانند نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
عجب این است که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل این بستانم|سعدی|
-
نوشتهشده در ۵ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۳۷ آخرین ویرایش توسط انجام شده
زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراست
زنده آنست که با دوست وصالی دارد
من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول
گر تو را از من و از غیر ملالی دارد
مرغ بر بام تو ره دارد و من بر سر کوی
حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد|سعدی|
-
نوشتهشده در ۵ آبان ۱۴۰۳، ۲۰:۵۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
برای دیگران بودی
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم،
خلایق هر چه لایق را -
نوشتهشده در ۵ آبان ۱۴۰۳، ۲۱:۱۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
هنگام دفنم آمدی بین جماعت، دیدمت
حین تلقین، بغض تو، دارد تکانم میدهد -
نوشتهشده در ۷ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۳۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
گفتی که:مرا با تو نه سِرّی، نه سری هست
گر سرّ و سری نیست، نهانی نظری هستگرداب شکیباییم آموخت که دیدم
گاه از من سودازده سرگشته تری هستبرگی ست که پیچان به کف باد خزان است
گر در همهٔ شهر چو من در به دری هستگشتند پی فتنه بر هر گوشهٔ این شهر
در گوشهٔ چشمان تو گویا خبری هستبا یاد تو گر آه برآرم، نه غمین است
خوش آن سفر افتد که در او همسفری هستگفتم که به پای تو گذارم سرِ تسلیم
گفتی که نخواهیم کسی را که سری هستچون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟
کز سوز تو سیمین! به غزل ها اثری هست|سیمین بهبهانی|
-
نوشتهشده در ۷ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۳۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
قوم از شراب مست و ز منظور بینصیب
من مست از او چنان که نخواهم شراب را- سعدی:)
-
درود آلایی های خوب
راستش من این تاپیک رو مکمل تاپیک قرابت میدونم برای همین امیدوارم اینجا هم حضور پر رنگی داشته باشین و حس خوبی رو از طریق شعر به هم انتقال بدیم .پیشاپیش از همراهی تون سپاسگزارم
با احترام
بانوپ ن : %(#ff0000)[اینجا فقط شعر بنویسید نه متن ادبی]
@دانش-آموزان-آلاء
@خیرین-کوچک-دریا-دلbanoo
((در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمینشینی رو به رویم، خستگی در میکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... گرچه میدانی که نیستشعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیستچشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیستمیروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست...
رفتهای و بعد تو، این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی، کار آسانی که نیست...))
مقیمی -
نوشتهشده در ۸ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۱۹ آخرین ویرایش توسط انجام شده
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جایِ سرو بلندْ ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سرو بالا را ؟
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نمانَد زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من، که ندیدست روی عَذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی؟
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخِری بُوَد آخرْ شبان یلدا را -
نوشتهشده در ۸ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۲۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
قطار میرود؛ تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام!|قیصر امینپور|
-
نوشتهشده در ۱۰ آبان ۱۴۰۳، ۱۸:۲۸ آخرین ویرایش توسط نقطه انجام شده
تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا؟!
- حافظ
-
نوشتهشده در ۱۲ آبان ۱۴۰۳، ۱۹:۲۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت- جناب حافظ:)
-
فارغ التحصیلان آلاءنوشتهشده در ۱۳ آبان ۱۴۰۳، ۴:۰۴ آخرین ویرایش توسط MSina انجام شده
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزوییبه کسی جمال خود را ننمودهای و بینم
همه جا به هر زبانی، بوَد از تو گفتگوییغم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تن من ببَر از میانه گوییبه ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شدهام ز ناله، نالی، شدهام ز مویه، موییهمه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موییچه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجوییشود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوییبشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبوئیهمه موسم تفرج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه، بنشین کنار جویینه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام، بوییبنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپید روییز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کویینظری به سویِ «رضوانیِ» دردمندِ مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی -
نوشتهشده در ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ۱۸:۵۶ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی -
نوشتهشده در ۱۷ آبان ۱۴۰۳، ۷:۳۳ آخرین ویرایش توسط انجام شده
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگرِ رقصیدنِ رودیم... -
نوشتهشده در ۱۷ آبان ۱۴۰۳، ۷:۳۵ آخرین ویرایش توسط انجام شده
خنده میبینی ولی از گریهی دل غافلی ؛
خانهی ما از درون ابر است و بیرون افتاب ! -
نوشتهشده در ۱۷ آبان ۱۴۰۳، ۷:۴۰ آخرین ویرایش توسط انجام شده
غافل مشو ز پاس دل بیقرار من
کاین مرغ پرشکسته قفسها شکسته است- صائب تبریزی
-
نوشتهشده در ۲۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۷:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم
یک موی تو را به هر دو عالم ندهم- مولانا
-
نوشتهشده در ۲۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۷:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
شب زِ نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماهِ من، بر آسمان بی من مرو...- مولانا
-
نوشتهشده در ۲۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۷:۴۲ آخرین ویرایش توسط انجام شده
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟- مولانا